تبليغاتX
..:: حاج محمد بروجردی ::..

..:: حاج محمد بروجردی ::..

خاطرات 3

بنام خدا

 

سرپرستی خانواده

از همان دوران كودكی ، مدیر و مدبر بود ؛ چه در كارگاه و چه در خانه . با وجود این كه در خانه فرزند بزرگتر از او هم داشتند ؛ اما سكاندار كشتی خانواده او شده بود . او خانواده را سروسامان می داد و مشكلات خانه به دست او حل و فصل می شد . دیگر همه پذیرفته بودند كه او بزرگ خانواده است . محمد با این كه بچه بود ، اما همه حقوقش را برای خانواده اش خرج می كرد .

۰۰۰۰۰

به دنبال مرجع

پیش از این كه به سن بلوغ برسد ،‌نماز خواندن را آغاز كرد . قبلاً من نماز خواندن او را ندیده بودم ، اما یك وقت متوجه شدم كه او رو به قبله ایستاده است و دارد نماز می خواند . با خود گفتم : شاید این بار اتفاقی داره نماز می خونه . اما بعد كه دقت كردم ، دیدم نه ، دیگر به طور مرتب نمازهایش را می خواند و در هیچ شرایطی نمازش ترك نمی شود .

بعدها كه كمی بزرگتر شد ، در پی آن بود تا برای خود ، یك مرجع تقلید انتخاب كند.

به او گفتم كه باید سعی كنیم تا شایسته ترین فرد را برای این امر بشناسیم و در حال حاضر مجتهد اعلم آیت الله خمینی است كسی كه به خاطر مخالفت با سیاستهای شاه از ایران تبعید شده است و الان در عراق به سر می برد .

از آن پس ، محمد رفت و تحقیق كرد ، تا این كه یك روز آمد و گفت : من حرفت رو پذیرفتم .

با پذیرش حضرت آیت الله خمینی به عنوان مرجع و مجتهد اعلم ، دیگر مسیر حركتش مشخص شد و در نهایت به آنجایی منتهی شد كه خودش می خواست .

۰۰۰۰۰

درس دینداری

كلاس هشتم یا نهم بود كه متوجه شدیم روزها غیبش می زند . نمی دانستیم كجا می رود . رفتم تحقیق كردم . دیدم می رود جلسه ، كجا ؟ نمی دانم ؟!‌

یك روز كه به خانه آمد به او گفتم : محمد ! توی جلسه چه چیزی به شما یاد می دن؟ اول منكر شد كه اصلاً جلسه ای در كار نیست ، اما بعد كه اصرار كردم ، گفت : درس دینداری . از خدا و از پیغمبر می گن . قرآن و اصول دین یاد می دن .

یك روز دنبالش كردم . محل جلسه شان را پیدا كردم . 50ـ60 نفری می شدند . یك آقایی هم با آنها كار می كرد . اسمش آقا عبدالله بود . آقا عبدالله این بچه ها را راهنمایی می كرد .

یك روز به من گفت : تو هم بیا جلسه

اول قبول نكردم ، ولی وقتی كه با اصرار او روبرو شدم پذیرفتم . توی راه همه اش به من سفارش می كرد : متوجه باش تا كسی از این قضیه بو نبره .

آن روز تعدادی از بچه ها در آنجا جمع شده بودند . آقا عبدالله هم به آنها درس دینی می داد ، هم درس سیاسی . از شاه می گفت ، از دار و دسته شاه . از حقوق مردم و از جنایات رژیم پهلوی .

راستش در آن موقع خیلی می ترسیدم ؛ البته بیشتر از همه برای جان خودم !

وقتی بیرون آمدم به محمد گفتم : نمی ترسی یك وقت گیر بیفتی ؟

گفت : ما از كشته شدن نمی ترسیم چون مرگ ما شهادته . اگر پیروز شدیم كه چه بهتر اگه هم كشته شدیم آن وقت شهید محسوب می شیم و به پیشگاه خداوند می ریم.

فصل تابستان بود و اینها توی حیاط نشسته بودند و درس میخواندند كه خبر آوردند آقا عبدالله را گرفتند . شاگردانش كه شنیدند ، شلوغ كردند ، همه عصبانی بودند و بیشتر از همه محمد ناراحت بود و می گفت : اگه اونها آقا عبدالله رو بكشن ما ساكت نمی نشینیم . یا همه شهید می شیم و یا شر شاه رو از سر این ملت كوتاه می كنیم !

۰۰۰۰۰

پرتلاش بود

از همان نوجوانی استعداد عجیبی داشت .  در همان حال كه روزها كار می كرد ،‌شبها درس میخواند . آن هم سه تا درس با هم ؛ انگلیسی ، عربی و فارسی . این امر باعث شده بود كه خیلی ها حسرت او را بخورند . تا آنجا كه یكی از آشنایان وقتی وضعیت و شرایط محمد را دیده بود ، به پسرش سركوفت می زد كه : تو باید از محمد درس زندگی یاد بگیری ! با این كه دیپلم داری ، ولی هیچ كاری بلد نیستی ، استعداد انجام هیچ كاری رو نداری . در حالی كه من این همه ثروت دارم و این همه پول به پات می ریزم . اما او در حالی كه مجبوره روزها تا دیروقت هم كاركنه ، اما شبها درس می خونه و این همه جدیت از خود نشان می ده و درس و پیشرفتش هم عالیه !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 1:23  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

خاطرات 2

 

عبدالله قصاب

دوره دوره گردن كلفتی بود . آن زمان هر كس كه توی محله عربده كشی می كرد و از چهار نفر زهرچشم می گرفت ،‌بعدها می توانست هر طور كه می خواست بتازد .

عبدالله قصاب هم از این دسته افراد بود . بزن بهادر بود و كسی از پس او بر نمی آمد . باورش شده بود كه كسی جلوی او جرأت عرض اندام ندارد ، به خاطر این همه از او می ترسیدند .

آن روزها محمد توی كارگاه تشك دوزی كار می كرد . حسن سیاه هم همكار او بود . یك روز كه مشغول كار بودند ،‌ناگهان سر و كله یك پسربچه توی كارگاه پیدا شد ؛ چهار پنج سال بیشتر نداشت .

حسن سیاه پسرك را نمی شناخت ، محمد هم او را نمی شناخت . پسرك وقتی وارد كارگاه شد ، بدون این كه توجهی به كارگاه و موقعیت كارگران بكند ، شروع به ریخت و پاش كرد . اسفنجهایی را كه برای داخل تشك و متكا بود به هر طرف می پاشید ، چرخ خیاطی را دستكاری می كرد ،‌نخها را به هم می ریخت و …

حسن سیاه در حالی كه صورتش را قشری از گرد و غبار گرفته بود و چشمهایش بی حوصله نشان می داد ، سر پسرم داد زد كه : نكن بچه !

بچه بدون توجه به اخطار او باز هم شیطنت كرد . برای بار دوم صدای حسن سیاه بلند شد : بچه اگه از كارگاه بیرون نری ، چنان می خوابونم تو گوشت كه كیف كنی !

پسرك در حالی كه خودش را بی خیال نشان می داد ، برگشت و دو طرف لپش را با انگشت كشید و برای او شكلك درآورد !‌

حسن كه دیگر پاك از كوره در رفته بود ، به طرف او رفت و یك سیلی خواباند توی گوشش !

پسرك كه صورتش مثل لبو سرخ شده بود ، جیغش به هوا رفت و در حالی كه شیون می كرد ، از كارگاه بیرون زد .

ساعتی نگذشت كه پسرك به همراه یك مرد قلچماق كه نشان می داد به هواداری از او آمده است دوباره وارد كارگاه شد . در حالی كه صدای ناله او هنوز بلند بود .

پسرك به محض ورود كسی را كه به جای حسن سیاه نشسته بود با انگشت نشان داد و گفت : این زده !

حالا حسن سیاه رفته بود و به جایش برادر بزرگ محمد ـ علی محمد ـ نشسته بود . علی محمد هم توی همان كارگاه كار می كرد .

علی محمد ، بسیار آرام و مودب بود . با دیدن پسرك و مرد قلچماق یك دفعه جا خورد . تازه از راه رسیده بود و نمی دانست موضوع از چه قرار است ؛ اما به محض دیدن آنها را شناخت . آن مرد عبدالله قصاب بود و آن بچه هم پسرش .

عبدالله قصاب بااشاره پسرش جلو رفت و بدون سئوال و جواب یك سیلی خواباند توی گوش علی محمد . او كه اهل دعوا نبود ،‌تنها سرخ شد و چیزی نگفت . اما صدای محمد بلند شد : چرا او رو زدی ؟

عبدالله قصاب كر و كر زد زیر خنده و گفت :‌برای این كه دلم می خواست ! می خوام ادبش كنم كه دیگه از این جور بی احتیاطی ها نكنه .

محمد از جایش بلند شد و به طرف عبدالله قصاب رفت . جرأت و جسارت او باعث شد كه علی محمد هم جرأت پیدا كند . دوتایی ریختند سرش . عبدالله قصاب ،‌اول خیلی آنها را دست كم گرفته بود . چند بار عربده كشید ؛ اما هربار صدای عربده اش با چند ضربه خاموش می شد . وقتی دید قضیه شوخی بردار نیست ،‌تسلیم شد .

آن روز دو برادر چنان درسی به او دادند كه برای همیشه فكر لات بازی را از سر بیرون كرد .

عبدالله قصاب كه حسابی مشت و مال داده شده بود ،‌سرش را انداخت پایین و مثل یك گربه رام ، رفت خانه و بعد از آن روز دیگر هیچ كس او را توی آن محله ندید !

******

عقب نشینی نمی كنم !‌

شانزده ساله كه شد ، همه اش از امام خمینی ( رحمت الله علیه ) می گفت . امام خمینی (ره) همه چیز او بود . به خاطر او ،‌خود را به هر آب و آتشی می زد .

یك روز صاحب كار او گفت : به این محمد آقا بگویید این قدر از آقای خمینی حرف نزنه . من می دونم كه آخرش اون یك روز با این حرفهاش مارو بدبخت می كنه و ساواكیها را می كشونه اینجا .

موضوع را با محمد درمیان گذاشتند . محمد گفت : غیر ممكنه كه من از راهی كه در پیش گرفته ام ،‌یك قدم عقب نشینی كنم !‌

******

ساعتی كار نمی كنم

از بچگی توی كارگاه یك نفر یهودی كار می كرد كه اسمش «پیكر» بود . كارش تشك دوزی بود . تشك ابری می دوخت و به صورت ساعتی مزد می گرفت .

پیكر اگر چه او را دوست داشت ؛ اما ما فكر می كردیم كه این علاقه بیشتر به خاطر آن است كه محمد از صبح زود می رفت توی كارگاه و سوزن و قیچی توی دستش بود و تا نیمه های شب كار میكرد .

وقتی محمد كمی بزرگتر شددیگر به او باج نداد . یك روز در مقابل او ایستاد و گفت : دیگه حاضر نیستم ساعتی كار كنم . من از این پس تصمیم گرفته ام كنتراتی كار كنم .

پیكر ، اول مقاومت كرد ؛ ولی چون دید به ضررش تمام می شود ،‌بالاخره پذیرفت .

از آن پس محمد صبح می آمد كارگاه و ساعت دو بعد از ظهر هم تعطیل می كرد و می رفت درس می خواند با این حساب ، هم درآمدش بیشتر شده بود و هم می توانست به درس و مشقش برسد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 1:16  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

خاطرات 1

 

پدر همه چیز محمد بود

پدر ، همه چیز محمد بود ؛ هم پدر بود ، هم سایه سر . پدری كه فداكاری و ایمانش مثال زدنی بود ؛ اما دوران با او بودن دوامی نداشت . هنوز محمد پنج ساله بود كه او را از دست داد و تنها چیزی كه از او برای محمد به یادگار ماند ، یك خاطره شیرین بود و یك جلد كتاب دعا . این كتاب ، قدیمی بود و محمد آن را به عنوان یادگار از پدر برداشت و تا آخر عمر ، با خودش نگاه داشت .

******

دلم شکست

در كودكی مشكلات فراوانی داشت ؛ چون پدرش در همان دوران از دنیا رفته بود و سرپرستی محمد را مادرش به عهده داشت . وضع مالی مادر محمد هم زیاد تعریفی نداشت . محمد از خاطرات كودكی اش تعریف می كرد كه :

« بچه كه بودیم سر و وضع درست و حسابی نداشتیم . حتی از كفشی كه زیر پامون بندازیم و به مدرسه بریم ، خبری نبود . توی سرما و گرما پابرهنه می رفتیم مدرسه . شلوارمون هم عبارت بود از یك زیر شلواری كوتاه و بالای زانو. با این كه درسم خیلی خوب بود ، به خاطر ظاهرمون بچه های دیگه توی مدرسه مسخره مون می كردند ، و توی راه ، توی حیاط مدرسه ،‌به طرفمون سنگ و خاك پرت می كردن . ما هم به ناچار ،‌می ساختیم و دم برنمی آوردیم .

با این حال ،‌استعداد خوبی داشتم . بچه ها درسهایی رو كه معلم می داد ،‌نكته به نكته یادداشت می كردند ولی باز موقع درس پس دادن ، وا می موندن ؛ اما من بدون این كه نكته ای رو یادداشت كنم ، همه اونها رو از حفظ بودم و تا آخر سال هر وقت كه معلم می خواست به او پاسخ می دادم ؛ اونهم پاسخهای درست .

یك روز كه بچه ها خیلی اذیتم كرده بودند دلم شكست و غصه همه وجودم رو گرفت . با درموندگی گوشه ای نشستم تا غروب شد . شب هم به خونه نرفتم . به ناچار در یك جایی بیرون از خونه موندم .

اون شب غصه دار وضع زندگی مون بودم ،‌نه كسی بود كه از ما دستگیری كنه و نه راهی می شناختم كه بتونم از اون طریق زندگی رو بچرخونم . دست نیاز به طرف هركس دراز می كردم ، دستم رو رد می كرد .

اون شب خیلی به درگاه خدا راز و نیاز كردم . در همون عالم كودكی ، گاهی از خدا گله می كردم و گاهی پوزش می خواستم .

صبح كه شد ، طاقت نیاوردم كه مادر و برادران و خواهرانم رو تنها بذارم ، آهسته راه خونه رو پیش گرفتم و رفتم خونه . »

******

تو هم باید روزه بگیری

كلاس ششم ابتدایی كه بود ، با دهان روزه سر كلاس درس می رفت و وقتی كه موقع اذان ظهر می شد ، وضو می گرفت و در یك گوشه از مدرسه نمازش را می خواند .

در حالی كه من شش سال از او بزرگتر بودم ،‌به من گفت : داداش ! تو هم باید روزه بگیری و نمازت رو سر وقت بخونی .

******

بد و خوب را می فهمید

از همان دوران بچگی مواظب اوضاع و احوال خانواده بود . با این كه سنش خیلی كم بود ؛ اما به اندازه یك آدم بالغ می اندیشید . خوب وبد را تشخیص می داد و همه چیز را خوب می فهمید .

همیشه به خواهرانش تذكر می داد كه : مبادا یك دفعه بی روسری یا چادر باشند و بدون جوراب بیایند . آنها هم مواظب بودند ؛ چون اگر محمد آنها را با آن وضع می دید ، حسابی ناراحت می شد.

محمد از همان دوران كودكی ،‌برای افراد خانواده یك الگوی اخلاقی بود .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 0:57  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

نقطه پرواز شهید بروجردی

بسم رب الشهدا

روز اول خرداد سال 1362، محمد به همراه پنج تن دیگر از فرماندهان، به قصد انتخاب محلی مناسب برای استقرار «تیپ ویژه شهدا» شهرستان «مهاباد» را ترک کرد، و به روایت یکی از همسفران:

   «بین راه، برادری که کنار ایشان نشسته بود، از مشکلات خودش صحبت می کرد. حاج آقا در جواب او گفتند: این دنیا ارزشی ندارد. ما باید همه چیزمان را در راه خدمت به مکتب مان بدهیم. همانطور که امام حسین (ع) و اصحاب ایشان با تمام سختی ها مبارزه کردند، ما هم مکلف به صبرو مبارزه ایم».

با عبور از سه راهی «مهاباد – نقده» خودرو حامل محمد و دوستانش به مین برخورد کرد.

«صدای انفجار مهیبی بلند شد. ماشین از زمین کنده شد و تمام سرنشینان، از آن به بیرون پرتاب شدند، حاج آقا حدود 70 قدم دورتر از ماشین به زمین افتادند. وقتی بالای سرش رسیدیم، همان تبسم گرم همیشگی را بر لب داشت اما شهید شده بود»

سردار شهید «حاج همت» ، درباره مهجور ماندن قدر و ارزش نقش بروجردی در تاریخ پر فراز و فرود انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، 6 ماه پیش از شهادتش در کربلای خیبر گفته بود:

   «...بروجردی شناخته نشد. بروجردی هنوز، نه بر ملت ایران و نه بر تاریخ ما شناخته نشده. تصور من این است که زمان بسیاری باید سپری شود تا بروجردی شناخته بشود. شاید خون رنگین بروجردی، این بیداری را در ما بوجود بیاورد!.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 3:16  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

منش محمد

بسم رب الصدیقین

 در وصف خصایل اخلاقی «محمد»، همین بس که عموم مردم کردستان لقب «مسیح کردستان» را به او پیشکش کرده اند. محمد، علی رغم موقعیت درخشان و برجسته ای که در بین فرماندهان عالی رتبه نیروهای مسلح انقلاب اعم از ارتش و سپاه داشت، چنان کف نفس و تواضعی از خود بروز میداد که در بین تمامی رزم آوران جبهه های غرب و جنوب، اخلاص او زبانزد خاص و عام شده بود. با توجه به اینکه فرماندهی عالی جنگ در جبهه های شمال غرب و غرب کشور را بر عهده داشت، بارها مخبرین جراید و اکیپهای گزارشی رادیو و برای مصاحبه به سراغش می رفتند اما هر بار دست خالی بر گشتند. چرا که «مسیح کردستان»، همواره از دوربینهای تلویزیونی و میکروفونها گریزان بود. یکی از دوستانش در این باره میگوید:

   «سعی داشت گمنام باشد. سعی میکرد وجودش در جامعه مطرح نشود. معتقد بود که تمام اجر یک کار، در گمنامی عامل آن است. سخت اصرار داشت بر این گمنامی. یک بار که اکیپ فیلمبرداری تلویزیون غافلگیرانه از او فیلمبرداری کرد، مصرانه مانع از ادامه کارشان شد. می گفت: از من فیلمبرداری می کنید؟. بروید استغفار کنید... شما باید بروید از این بچه رزمنده ها که دارند می جنگند فیلم بگیرید...»

سردار سرتیپ «قاسمی» نیز از عشق و ارادت عمیق محمد به فرزندان معنوی حضرت امام ، اینگونه یاد می کند:

   «حاج آقا همیشه رسم داشتند که با بچه بسیجی ها حشرو نشر داشته باشند. با تمامی تنگی وقت و مسئولیت های سنگین که به عنوان فرمانده منطقه 7 سپاه کشور داشتند، از کمترین فرصت ها، برای رسیدگی به معضلات بسیجی ها استفاده می کردند. در برخورد با نیروها، مصداق عینی «رحماء بینهم» بودند.درهر عملیات هم، مثل یک نیروی ساده، دوش به دو ش بسیجی ها می جنگید و پیشروی میکرد. برای همین هم، بچه ها عاشق او بودند، اما خدا شاهد است که این مرد، از این همه عشق و ارادت، سر سوزنی دچار عجب و غرور نشد».

از دیگر مسایلی که «محمد» به شدت نسبت به آن پای بندی نشان می داد، رسیدگی و ملاقات با خانواده های شهدا و جانبازان بود. محبت و علاقه اش به یتیمان شهدا و حد حصری نداشت. بارها با لحنی مو کد گفته بود:

    «خدا ما را به واسطه همین شهید داده ها امتحان می کند. مبادا با غفلت از آنها، سختی و عذاب خدا را برای خودمان بخریم!».

با گسترش دامنه فعالیت قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) در غرب، «محمد» ضرورت تشکیل یک یگان رزمی ویژه، جهت جنگ های غرب کشور را احساس نمود. بر حسب همین ضرورت نیز، او سازمان دهی، آموزش و کادر بندی «تیپ ویژه شهدا» را در دستور کار خود قرار داد. مسئولیت فرماندهی این تیپ را نیز به سردار شهید «ناصر کاظمی» محول کرد.

حضور مستقیم او در تمامی مراحل نبرد تا به آن حد ملموس بود که به گفته سردار شهید «حاج همت»:

   «در جریان پاکسازی محور «بانه – سردشت»؛ بعضی از برادران ما، به شهید کاظمی گفته بودند شما به بروجردی بگویید اینقدر جلو نیاید. احتیاجی به آمدن ایشان نیست. ما خودمان می رویم. شهید کاظمی، چندین بار درخواست بچه ها را با بروجردی مطرح کرد. اما هر بار، ایشان چیزی نمی گفت. نهایتا در برابر اصرار موکد شهید کاظمی گفته بود: اگر بنابر ولایت است، من بر شما ولایت دارم، اینقدر از حد خودتان خارج نشوید!.»

سرتیپ شهید آبشناسان که خود در چندین نبرد دوشادوش «محمد» جنگیده بود، درباره روحیه معنوی او در میادین رزم گفته بود:

   «در عملیات دائم زیر لب با خودش زمزمه می کرد و نام خدا را بر زبان می آورد. چه در موقع سختی ها، و چه در حین پیروزی، زبانش جز به شکر به درگاه خداوند نچرخید. واقعا ایشان مظهر توکل بودند.

همسر شهید، از یکی از آخرین دیدارهایش با «محمد» میگوید:

   « به ایشان گفتم چهار سال است که در این منطقه هستیم. انشاءالله بعد از ختم جنگ به تهران برمی گردیم یا نه؟!. در جوابم گفتند: بخاطر نیاز شدید این منطقه ، تصمیم گرفته ام در کردستان بمانم کاری هم به ختم جنگ ندارم. گفتم : پس لابد باخبر شهادت شما به تهران بر می گردیم؟ خندید و چیزی نگفت».

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 3:14  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

کردستان و ...

 

جهاد مسیحایی

با گسترش غائله آفرینی تجزیه طلبان تحت الحمایه آمریکا و بعث عراق در کردستان، «محمّد» در رأس گروهی از سپاهیان کم ساز و برگ انقلاب، ابتدا به «کرمانشاه» و از آنجا به «سنندج» رفت. از همان بدو ورود به منطقه، فرماندهی عملیات قلع و قمع قوای تا بن دندان مسلح ضدّ انقلاب در کردستان را بر عهده گرفت. در شرایطی که سنندج و پادگان لشگر 28 ارتش در این شهر، به محاصره کامل قوای ائتلافی ضدّ انقلاب، از «دموکرات» و «کوموله» گرفته تا «چریک های فدایی» و «پیکار» درآمده بود، محمّد و تنی چند از همرزمانش، توسط یک هلیکوپتر S.T.214  هوانیروز در پادگان سنندج پیاده در چنین شرایط وخیمی، «محمّد» مصمم و قاطع با تنگناها و معضلات موجود، برخوردی حساب شده داشت و با مکرر تلاوت کردن آیات قرآنی و جملات حماسی حضرت امیر (ع) از نهج البلاغه، جمع کوچک رزم آوران مدافع پادگان را، تهییج و به ادامه ی پایداری و ایثار، تحریص می کرد. همرزم «محمّد»، تیمسار شهید «علی صیاد شیرازی»، از آن روزها می گوید:

«موقعی که ضدّ انقلابیون محل باشگاه افسران لشگر 28 را در سنندج محاصره کردند، بچه های ما در آنجا، مدت 40 شبانه روز در محاصره مطلق بودند. حتی چیزی برای خوردن هم نداشتند. با این حال استقامت می کردند. شهید بروجردی، برای رهایی اینها، دست به هر کاری می زد... او آنقدر در این راه استقامت کرد که با همکاری و یکدلی رزمندگان سپاه و ارتش، پس از مدتی کوتاه، محاصره در هم شکست. نمونه چنین صحنه هایی را در آن زمان، زیاد داشتیم که ایشان همیشه با همین پایمردی و استقامت، به مصاف ضد انقلابیون می رفتند».

در کنار نبرد قاطع و قهر آمیز با تجزیه طلبان، «محمد» به راستی عامل به رافت و برخورد برادرانه با مردم مستضعف کردستان بود. سردار سرتیپ «حاج سعید قاسمی» از خصایص مردمی محمد، خاطرات شیرینی به یاد دارد:

«در همان شبهای اول آزادسازی سنندج، که ضد انقلابیون شکست خورده با سلاح های سبک و نیمه سنگین از هر طرف به سوی مردم و نیروهای انقلاب شلیک می کردند و رفت و آمد در سطح معابر شهر تقریبا غیر ممکن بنظر می رسید، به حاج آقا خبر دادن که در یکی از خانه های نزدیک پادگان، خانم بارداری هست که زمان وضع حمل او فرا رسیده. منتهی با توجه به عدم امنیت در سطح شهر، بردن او به بیمارستان غیر ممکن است. شهید بروجردی، بلافاصله نشانی آن خانه را گرفت، تنها و بدون محافظ، سوار بر ماشین فرسوده به آنجا رفت و با کمک شوهر آن خانم، او را به بیمارستان سنندج منتقل کرد. تنها بعد از اطمینان خاطر از وضعیت این خانواده کرد بود که از بیمارستان به پادگان برگشت.»

همرزمان فرمانده کبیر  

اصولا دلسوزی محمد نسبت به مردم کردستان حد و مرز نداشت. به آنها از صمیم قلب احترام می گذاشت. جالب اینکه مردم کردستان نیز، به او علاقمند شده و بردارانه دوستش داشتند. جاذبه محبت آمیز بروجردی آن همه نیرومند بود که اطفال معصوم کرد، به محض دیدن او، به سویش می دویدند، با او بازی میکردند و «محمد» شاد و خندان، دست نوازش بر سرشان می کشید. همزمان، به کار گسترش سازمان رزم قوای سپاه که جوهره فرماندهی را به همراه صلابت و اخلاص، در ایشان سراغ می کرد، مسئولیت می داد. بسیاری از همین عناصر، بعدها جزو نخبه ترین فرماندهان یگانهای رزمی سپاه، چه در کردستان، و چه در سایر جبهه های دفاع مقدس 8 سال ملت ایران شدند. از جمله شاگردان و برگزیدگان نامی این معلم کبیر در بین سرداران سپاه اسلام می توان به:

- سردار شهید «حاج احمد متوسلیان»، فرمانده سپاه مریوان، بنیانگذار لشکر 27 مکانیزه محمد رسول الله(ص) و فرمانده عملیات قرارگاه نصر.

- سردار شهید «ناصر کاظمی»، فرمانده سپاه کردستان، نخستین فرمانده تیپ ویژه شهدا و فرمانده شهر پاوه.

- سردار شهید «علی گنجی زاده»، دومین فرمانده تیپ شهدا.

- سردار شهید «حاج محمد ابراهیم همت»، فرمانده سپاه پاوه، دومین فرمانده لشکر 27 مکانیزه محمد رسول الله(ص) و فرمانده سپاه 11 قدر.

- سردار شهید «سعید گلاب»، مسئول آموزش عقیدتی سپاه منطقه 7.

- سردار شهید «صادق نوبخت»، فرمانده سپاه غرب کرخه.

- سردار شهید «حاج علی اصغر اکبری»، فرمانده سپاه سردشت.

- سردار شهید «ناصر صالحی»، فرمانده سپاه پاوه

- سردار شهید«غلامعلی پیچک»، و «محسن حاج بابا».

- سردار شهید «مختار تولی خانلو»، فرمانده سپاه باینگان.

- سردار شهید «علی فضل خانی»، مسئول یگان پدافند قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) اشاره کرد.

به دنبال جنایات فجیعی که نسبت به عناصر انقلاب و جهادگران بی دفاع در سطح کردستان به وقوع پیوست، به ویژه پس از سر بریدن پاسداران مجروح در بیمارستان شهر «پاوه» توسط عوامل بعث، با صدور فرمان حضرت امام در مرداد 1358، محمد و رزم آوران تحت امر او جهت سرکوبی ضد انقلاب، عازم پاوه شدند.

 طولی نکشید که باند خائن دولت موقت، اقدام به اعزام هیات به اصطلاح «حسن نیت» به مناطق کردنشین غرب کشور نمود.

تاسیس پیشمرگان کرد مسلمان

علی ای حال، با اقدامات خائنانه دولت موقت و بویژه به دستور هیات حسن نیت لیبرال ها، کلیه مواضعی که وجب به وجب آنها با نثار خون رشید ترین جوانان این مرزو بوم از چنگال پلید ضد انقلاب آزاد گشته بود، توسط «لیبرال دوله های موقت»، دو دستی تقدیم ضد انقلاب گردید .

در این دوران سخت و مشقت بار، محمد نه تنها مایوس نشد طرح تشکیل «سازمان پیشمرگان مسلمان کرد» را تدوین و به شورای عالی سپاه عرضه داشت. با وجود کارشکنی و مخالفت شدید لیبرالها خائن، این طرح با همفکر و همیاری پیگیر عناصر پیرو خط امام در شورای انقلاب، به ویژه شهید بزرگوار «آیت الله دکتر بهشتی» تصویب شد و مسئولیت تشکیل این سازمان نیز مستقیما به خود «محمد» محول گردید.

«محمد» خود در یکی از جلسات توجیهی فرماندهان سپاه در غرب کشور، با بیانی گرم و گیرا، در این مورد گفته بود :

«صف مردم کرد، از صف ضد انقلاب جداست. این مردم مسلمانند. فطرتا خواهان حکومت اسلامی اند. وقتی دست رحمت نظام بر سر آنها گسترده شود، بدیهی است که سلاح بدست گرفته و با تمام قدرتشان، به مصداق کریمه « اشداء علی الکفار»، با تجزیه طلبان ملحد خواهند جنگید».

استقبال مردم مومن و محروم کردستان از امر تسلیح و شرکت در مدافعین انقلاب آن همه چشمگیر بود که موازنه قدرت را در منطقه به زیان گروهک های تجزیه طلب بر هم زد.

مقابله با بعثیون

با شروع تهاجم ارتش عراق به خاک میهن اسلامی در مهر ماه 1359، «محمد» به همراه تنی چند از همرزمانش، راهی «سر پل ذهاب» شد. در جریان محاصره این شهر، که می رفت تا منجر به اشغال آن توسط ارتش بعث شود، «محمد» و یارانش طی یک رشته نبردهای سخت و سهمگین، پوزه لشگرهای تانک و کماندویی دشمن را به خاک مالیده و شهر را از خطر سقوط حتمی نجات دادند. در این نبرد نابرابر ، «محمد» چندین بار تا پای شهادت پیش رفت و بالاخره هم، از ناحیه دست، جراحت سختی برداشت. آنچه در این دوران بر صعوبت کار «محمد» و همرزمانش در جبهه های غرب، صد چندان می افزود، تسلط بلا منازع لیبرالیزم منحط و در راس آن، «بنی صدر» خائن، بر مقدارات جبهه و جنگ بود. سردار شهید حاج همت از تلخ کامی های فرزندان انقلاب بر اثر سیاست های مخرب لیبرال ها در ماههای آغازین جنگ، فراوان گفته ها داشت. از جمله اینکه :

«در یک جلسه نظامی، به اتفاق شهید بروجردی و سایر برادران سپاه غرب کشور، به بنی صدر گفتیم عراق چندان هم که وانمود می کنید، آسیب ناپذیر نیست. شما کافیست به استعداد یک تیپ نیرو به ما بدهید تا ضربات خوبی به دشمن در جبهه غرب، در عمق شهر هایش وارد کنیم. پاسخ بنی صدر را هیچ وقت از یاد نمی برم که گفته بود مانیرو هایمان را برای دفاع از جنوب لازم داریم. من حتی یک نفر هم در اختیار شما قرار نمی دهم!».

این توجیه ریا کارانه سمبل لیبرالیزم در حالی بود که خط سازش، در جنوب نیز کارنامه سیاهی از خود بر جای گذاشت.

آری، در عرف لیبرالیزم منحط رزم آوران مظلوم سپاه، مردانی همچون «محمد بروجردی»، «عناصری فاقد مسئولیت» و «مخل مدیریت جنگ معرفی» می شدند! پس از حذف لیبرالها و باند خائن «بنی صدر» از مقدرات دستگاه اجرایی کشور، به دنبال اتخاذ یک رشته تدابیر دفاعی نوین، سردار رشید کردستان، در راس گروهی از فرماندهان جنگ آزموده و زبده نبردهای غرب کشور، جهت تشکیل، سازمان و کادربندی یگانهای رزمی نیروی زمینی سپاه در جبهه های جنوب، راهی خوزستان شد. از زمره این فرماندهان می توان به سرداران رشید «حاج احمد متوسلیان»، «حاج محمد ابراهیم همت»، «حاج عباس کریمی»، «رضا چراغی»، «محسن وزوایی»، «علیرضا ناهیدی»، «اکبر حاجی پور» و ... اشاره کرد. علی رغم مسئولیت سنگین رهبری نبردهای غرب کشور، «محمد» لحظه ای از جبهه های جنوب غافل نبود. به ویژه در رابطه با تثبیت «فتح بستان» - نبرد طریق القدس – با اجرای دو رشته عملیات انحرافی حماسه شگرف «فتح المبین» - دوم فروردین 1361 – نقشی ارزنده و اساسی ایفا کرد.

مرد خستگی ناپذیر

یکی از همرزمانش در باب استقامت و پایمردی «محمد» در بحبوحه نبرد، از عملیات «مطلع الفجر» روایت می کند:

«در این عملیات، ما و سایر فرماندهان ارتش و سپاه، به اتفاق ایشان روی یکی از ارتفاعات «تنگ کورک» مستقر شده بودیم. در شرایطی که حتی آب برای وضو گرفتن هم در دسترس نبود... ایشان در آن شرایط دشوار گرمای نفس بر، یازده شبانه روز پلک بر هم نزد، کنار ما ماند و نبرد را رهبری کرد.

روزهای آخر ما و فرماندهان ارتش، حتی با التماس، مصرانه از او خواستیم برود کمی استراحت کند، اما قبول نکرد».

«سردار سرتیپ «قاسمی»،  نیز این گونه گواهی می دهد:

 معمولا استراحت های حاج اقا در جاده ها و بین راه بود. اصلا وقت استراحت خاصی از سپیده صبح تا دیر وقت شب،در حال تردد و سرکشی  به خطوط و مناطق عملیاتی بود و در جلسات طولانی و خسته کننده طرح و برنامه ریزی عملیات شرکت مستقیم و فعال داشت. از نیمه شب تا یک ساعت مانده به اذان صبح، سرگرم نماز شب و تلاوت قران و ادعیه می شد و ذکر می گفت. اگر قیلوله کوتاه یک ساعته او را تا پیش از اذان صبح، در نظر نگیریم، باید بگویم، این مرد عمده خواب و استراحتش حین تردد در جاده ها، داخل ماشین بود».

پس از تقسیم سپاه به مناطق مجزا در سطح کشور، فرماندهی منطقه 7 سپاه کشور، شامل استان های «همدان»، «کرمانشاه»، «کردستان» و «ایلام» به کف با کفایت «محمد» سپرده شد .چندی بعد، طی جلسه ای که در آذربایجان غربی تشکیل شده بود، «محمد» پیشنهاد تشکیل قرارگاهی مستقل، برای طراحی، هدایت و رهبری مشترک و منسجم نیروهای ارتش و سپاه در جنگ های غرب کشور را مطرح ساخت. پیشنهادی بدیع، که با استقبال گرم فرماندهان ارشد سپاه و ارتش مواجهه شد. «محمد» بلا فاصله دست به کار تشکیل این قرارگاه گردید. قرار گاهی که نام پرچمدار رشید اسلام  حضرت خاتم الانبیاء (ع) را به خود گرفت. پس از تشکیل این قرارگاه، فرماندهان ارتش و سپاه مصرانه فرماندهی آن را به «محمد» پیشنهاد کردند. همسر محمد، از عکس العمل او نسبت به این پیشنهاد می گوید:

    «فرماندهی قرارگاه حمزه (ع) به ایشان پیشنهاد شد. اما آن را قبول نکرند... تازه پس از درخواستهای زیادی که شد مسئولیت قائم مقامی فرماندهی این قرارگاه را پذیرفتند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 3:13  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

... تا کردستان

بنام خدا

کودکی و رشد دینی

به سال 1333 شمسی در روستای کوچک «دره گرگ» از توابع شهرستان «بروجرد» در خانواده مومن و مستضعف فرزندی دیده بر جهان گشود که او را «محمد» نام نهادند.

شش ساله بود که پدر را از دست داد. با مرگ پدر و وخامت وضعیت مادی خانواده، مادر رنجدیده ، محمد و پنج فرزند دیگرش را با خود به «تهران» آورد و محله مستضعف نشین «مولوی» مقر خانواده بروجردی شد.

مادرش میگوید:

«محمد شش ساله بود که یتیم شد. از هفت سالگی روزها را در یک دکان خیاطی کار می کرد. اسمش را در یک مدرسه شبانه نوشتم و شبها درس می خواند. همه او را دوست داشتند. چه معلم چه صاحبکارش.»

چهارده ساله بود که به سال 1347 با شرکت در کلاسهای آموزش قرآن و معارف اسلامی قدم به دنیای پر تب تاب مبارزه گذاشت. خودش از آن روزها چنین حکایت می کرد:

«وقتی به این کلاسها رفتم قرآن را خواندم و مفهوم آیات را فهمیدم چشم و گوشم روی خیلی مسایل باز شد. معنای طاغوت را فهمیدم. فهمیدم امام کیست و چرا او را از کشور تبعید کرده اند».

در بند اسارت طاغوت

پس از چندی با تشکیلات مکتبی «هیات های مؤتلفه اسلامی» مرتبط شد و ضمن شرکت در جلسات نیمه مخفی سیاسی- عقیدتی، که به همت شهید بزرگوار «حاج مهدی عراقی» تشکیل می شد سطح بینش مکتبی و دانش مبارزاتی خود را بالا برد.

در سال 1350 ازدواج کرد و یکسال بعد به خدمت نظام وظیفه فراخوانده شد. مادرش میگوید:

«به او گفتم پسر حالا که احضارت کرده اند میخواهی چکار کنی؟ گفت : مادر من مسلمانم مطمئن باش تا جایی که بتوانم تن به چنین ذلتی نمی دهم. من از خدمت به این شاه لعنتی بیزارم.می فهمی مادر، بیزار!»

«محمد»که علاقه ای به خدمت در ارتش شاهنشاهی نداشت اندکی پس از این فراخوان به قصد دیدار با مرشد در تبعید مکتب انقلاب حضرت امام خمینی«ره» از خدمت فرارکرد اما حین عبور از مرز زمینی ایران - عراق توسط عناصر «ساواک» رژیم شناسایی و دستگیر شد. مادر محمد از این دوران می گوید :

«خبر آوردند که او را در خوزستان سر مرز گرفته اند. رفتم اهواز سازمان امنیت عکسش دستم بود و گریه میکردم... از آنجا رفتم زندان ساواک «سوسنگرد»... این پسر آنجا بود.وقتی وارد اتاق بازجویی شدم دیدم او را از پاهایش به سقف آویزان کرده اند و کتکش میزنند. همین طور مثل باران چوب و شلاق و باطوم بود که روی سر صورت بچه ام می بارد ولی حتی یک آخ هم از او نشنیدم.»

سردار شهید «حاج محمد ابراهیم همت» درباره روحیه بالا، عشق به ولایت وتعهد عمیق «محمد» به آرمانش در آن ایام سخت اسارت درسیاهچال های آریامهری می گفت :

«در زندان عوامل رجوی و سایر همپالگی های منافقین به برادرانی که معتقد به ولایت فقیه و رهبری حضرت امام بودند از روی طعنه میگفتند فتوایی !

این هم یکی از مظلومیت های مضاعف بچه های حزب اللهی در آن سالها بود. بعضی ها در برابر این انگ زدنهای رذیلانه منافقین دست و پایشان را گم کردند. ولی محمد خیلی منطقی و زیبا آنها را توجیه کرد. او بدون هیچ ابایی گفته بود:آری ما فتوایی هستیم و مقلد. خودمان که مجتهد نیستیم تا بتوانیم تا حکام را از منابع آن استخراج کنیم. بگذارید هر چه دلشان میخواهد، بگویند».

مجاهد فتوایی

محمد نهایتا پس از شش ماه اسارت از زندان آزاد شد. همزمان با آزادی از محبس بلافاصله او را تحویل ارتش دادند و بدین ترتیب محمد جهت خدمت اجباری سربازی به تهران آمد. پس از خاتمه دوران سربازی با تجاربی که از دوران زندان و خدمت در ارتش کسب کرده بود، این بار به طور حرفه ای قدم به میدان مبارزات سیاسی- مکتبی گذاشت. درقدم نخست در صدد برآمد تا با روحانیت متعهد پیرو خط امام تماس و ارتباط بر قرار نماید. چندی بعد در رابطه با تشکل های فرهنگی- تبلیغاتی دست بکار چاپ، تکثیر و توزیع اعلامیه ها و پیام های حضرت امام شد. مادر«محمد» از فعالیت های او در این مقطع خاطرات جالبی دارد:

     «خانه ما در «مولوی» تبدیل شد به مرکز انتشار اعلامیه ضد رژیم. محمد به همراه چند نفر از دوستانش در طبقه همکف یکی از اتاقها سه چهار دستگاه خیاطی گذاشتند و عده ای بی وقفه پشت این چرخ ها کار میکردند... این ظاهر قضایا بود. درست در زیر زمین همین اتاق آنها چاپخانه مجهزی داشتند که شبانه روز کار میکرد. سرو صدایش تمام محله را برداشته بود. البته باعث سوء ظن کسی نمی شد. هر کس به خانه می آمد فکر می کرد این همه سرو صدا مال آن چهار تا چرخ خیاطی است».

با درسهایی که فعالیتهای سیاسی- تبلیغاتی گرفته بود نهایتا به این نتیجه رسید که در راه سرنگونی دیکتاتوری آمریکایی شاه صرفا به مبارزه سیاسی نباید بسنده کرد. به روایت سردار«حاج سعید قاسمی»:

«در سال 1355 در معیت چند تن از دوستانش برای آموزش اصول و قواعد جنگ های پارتیزانی راهی سوریه شد. در سوریه حاج آقا و دوستانش به اردوگاه های نظامی «جنبش امل» معرفی و سرگرم طی دوره های رزم چریک شهری و نبرد پارتیزانی شدند. بعد از ختم دوران آموزشی شهید بروجردی و دوستانشان تصمیم می گیرند تا جهت گرفتن حکم شرعی مبارزه مسلحانه به«نجف» رفته و با حضرت امام ملاقات نمایند...اما بنابه برخی مسایل و معضلات خصوصا گرم شدن روابط رژیم بعث عراق با دیکتاتوری شاه امکان سفر آنان به عراق منتفی شد و ناچار به ایران برگشتند».                                                                  

«محمد»، خود از جمله دلایل اصلی بازگشت از سوریه را، واهمه از غلتیدن به ورطه سیاست بازیها و تزهای شبه مارکسیستی که در صفوف برخی گروههای مقاومت لبنانی – فلسطینی حاکم بود، ذکر می کرد.

پس از چاپ مقاله موهن ساواک در روزنامه «اطلاعات» و قیام خونین 19 دی ماه سال 1356، و سرکوبی خیزش روحانیت و مردم شهر «قم»، «محمد» یک رشته عملیات چریکی فشرده و ضربتی را علیه تاسیسات سیاسی – امنیتی و مراکز به ظاهر فرهنگی رژیم و حامیان آمریکایی آن، طراحی و اجراء کرد. از جمله این رشته فعالیت های مسلحانه، میتوان به موارد ذیل اشاره نمود:

1)انفجار رستوران خوانسالار، عشرتکده و محل تجمع و عیاشی مامورین آمریکایی ستاد آسیای جنوب غربی C.I.A در تهران.

2)انفجار اتوبوس نظامی حامل مستشاران آمریکایی، در لویزان.

3)خلع سلاح مامورین قرارگاه شهربانی شاهنشاهی در تهران.

4)عملیات نظامی علیه یک رشته از مراکز ساواک، در 15 خرداد 1357.

5)انفجار تاسیسات برق مراکز رژیم، موسوم به «کاخ جوانان»، در منطقه شوش تهران و...

در رابطه با کلیه این سلسله عملیات، مسئولیت شناسایی سوژه ها، گردآوری اطلاعت لازمه، طرح و برنامه ریزی دقیق هر یورش، بر عهده «محمد» بود.

ضمن آنکه پس از طی مراحل مقدماتی مربوط به هر عملیات، محمد با رابطین خود در صفوف روحانیت مبارز پیرو خط امام تماس می گرفت و تنها پس از کسب مجوز شرعی، دست به کار اجرای عملیات می شد.

حفاظت از امام

با اوج گیری روند انقلاب اسلامی، محمد به صورت شبانه روزی، درگیر هدایت و اجرای مسایل سیاسی – نظامی نهضت گردید. در دوازدهم بهمن سال 1357، همزمان با ورود پیروزمندانه حضرت امام به ایران، به امر شهید مظلوم «دکتر بهشتی» و با نظارت «حاج عراقی» مسئولیت تشکیل و سرپرستی گروه حفاظت از رهبر کبیر انقلاب، به محمد محول شد. او به همراه دیگر همرزمانش ، مسئولیت حراست از امام بزرگوار را در فرودگاه مهرآباد ، مسیر بهشت زهراء (س) و «مدرسه علوی» عهده دار شد. سپس بلافاصله دست به کار تشکیل و سازماندهی یگان حفاظت محل سکونت حضرت امام در تهران گردید. در پی آغاز درگیری های مسلحانه مردم و نیروهای شاه در روزهای 21 و 22 بهمن 1357 ، محمد نیز همدوش دیگر رزمندگان انقلاب به صفوف متزلزل قوای آریامهری حمله ور شد . او نقش چشمگیری در تصرف «پادگان جمشیدیه » و نیز آزاد سازی مراکز رادیو و تلوزیون از لوث چکمه پوشان گارد جاویدان ایفا کرد. در همین عملیات اخیر ، با اصابت گلوله ای از ناحیه پا مجروح شد.

مدیریت زندان اوین

پس از سرنگونی رژیم منحوس پهلوی و پیروزی مرحله نخست انقلاب اسلامی، فعالیت های انقلابی محمد دامنه گسترده تری پیدا کرد. پس از چندی، مسئولیت سرپرستی «زندان اوین»، که عمده زندانیان آن از عناصر غارت، شکنجه و سرکوب دولت، ساواک و ارتش شاهنشاهی بودند، به محمد محول شد. سلوک اسلامی – انسانی محمد در برخورد با زندانیانی چنین منفور، باعث شد تا تنی چند از همرزمانش به او خرده بگیرند. یکی از دوستان محمد در این رابطه می گوید:

«وقتی زمزمه های نارضایتی به گوش بروجردی رسید، سخت متغیر شد و گفت: ما اگر مسلمان هم نبودیم، باز مسئولیت انسانی و وجدانی به ما حکم می کرد با زندانی برخورد صحیح داشته باشیم. به علاوه، ما در دستگاه عدالت انقلاب، ضابطیم، نه قاضی. اگر بخواهیم به عنوان ضابطین محکمه انقلاب همان برخوردی را با این زندانیان داشته باشیم که قبل از پیروزی، آنها با ما داشتند، پس دیگر چه فرقی میان یک انقلابی مسلمان با یک ساواکی وجود دارد؟اگر در بین برادران ما، کسی هست که به برخورد بنده با اینها (زندانیان) اعتراض دارد، برود احکام مربوط به اسیر و زندانی را در متون شرعی پیدا کند و بخواند».

تشکیل نیروی مسلح

انجام وظیفه ی «محمّد» در این سمت، چندان به درازا نینجامید. تو گویی سرنوشت فرزند شهید خطه ی بروجرد، در عرصه ای دیگر می باید رقم می خورد. به گفته ی سردار سرلشگر « محسن رضایی»:

   «محمّد از بنیانگذاران اصلی سپاه بود. او یکی از دوازده نفری بود که سپاه را پایه گذاری کردند. البته برخی از این افراد، مثل شهید محمّد منتظری و ... بعد ها به شهادت رسیدند».

تحت نظارت شورای انقلاب، با کوشش فراوان و خستگی ناپذیر «محمّد» و یارانش، بازوی مسلح انقلاب اسلامی در بهار 1358 تأسیس شد. در آن مقطع، خود «محمّد» در شورای مرکزی سپاه آغاز به کار کرد و به فاصله کوتاهی پس از آن، مسئولیت معاونت عملیات «پادگان ولی عصر» (عج) را عهده دار گردید. او شدیداً به ضرورت تداوم تربیت عقیدتی-سیاسی در کنار آموزش نظامی عناصر سپاه و نظارت روحانیت انقلابی پیرو خط امام بر عملکرد کلی این نهاد انقلابی تأکید داشت. فلسفه  تأکیدی این همه شدید را خودش این گونه بیان می کرد:

«امام می فرمایند همه هدف ما، مکتب ماست. آنها که مکتب را قبول ندارند، می گویند نتیجه چنین اعتقادی، می شود انحصار طلبی!... ما اگر که شمشیر به دست گرفته ایم، باید «لتکون کلمة الله هِی العُلیا» شمشیر بزنیم، برای اینکه حکم خدا، دین خدا، روی کار بیاید. اگر هدف ما اجرای حکم خدا و حاکمیت دین او نباشد، دیگر مبارزه چه فایده ای دارد؟ حالا چه شاه باشد، چه کس دیگری، آن وقت چه فرقی خواهد داشت که ما برای چه کسی می جنگیم؟ بحث ما و هدف ما این است که حکم خدا پیاده بشود. اگر عمل به این وظیفه باعث می شود ما را «انحصار طلب» معرفی کنند، البته به این معنا، ما انحصار طلبیم!»

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 3:8  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

فرازی از وصیتنامه شهید بروجردی

 

اصل مقاومت و پایداری – همان طور که امام فرمودند – نباید فراموش شود که بیم آن میرود زحمات شهدا به هدر رود؛ اگر چه آنها به سعادت رسیدند اما این ما هستیم که آزمایش میشویم.

من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که بین مسلمین شایع شده و سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن دارد، به مراتب حساس تر و سخت تر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست؛ وصیتم به برادران این است که سعی کنند توده مردم را که عاشق انقلاب هستند از نظر اعتقادی و سیاسی آماده کنند تا بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری را که جریانهای انحرافی دارند بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب، حیاتی است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 2:54  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

مسیح کردستان

بنام خدا

محمد بروجردی  سال 1333 هجري شمسي ، در روستاي «دره گرگ» از توابع شهرستان بروجرد به دنیا آمد. در شش سالگي پدر خود را از دست داد و مادرش با همه مشكلات و سختي هايي كه وجود داشت ، تمامي همّّ و غم خود را براي تربيت وي به كار بست. محمد در هفت سالگي وارد مدرسه شد اما به دليل شرايط مادي خانواده ، تحصيل در كلاسهاي شبانه توام با كار و تلاش روزانه را انتخاب كرد و خانواده را در تامين زندگي شرافتمندانه مدد رساند. در 17 سالگی ازدواج کرد. نتوانست تحصیلات عمومی خود را به پایان برد و به در جوانی به صف انقلابیون پیوست. در سوريه و لبنان با شهيداني چون شهيد چمران و شهيد محمد منتظري آشنا شد و در ایام انقلاب از سوی دکتر بهشتی مسولیت حفاظت ورود امام خمینی را به ایران بر عهده گرفت. وی از موسسان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است. بعد از انقلاب و با شروع ناآرامی ها در کردستان به پاوه رفت و باقی عمر خود را در کردستان گذراند. هوش نظامی وی موجب شد که کردستان بطور کامل در اختیار نیروهای ایرانی قرار گیرد و مناطق اشغال شده توسط کردهای خود مختار و کموله ها دوباره به وضع عادی برگردند. در اول خرداد 1362 در حالي كه با عده اي ديگر از همرزمانش در مسير جاده مهاباد – نقده حركت ميكردند براثر انفجار مين به شهادت رسيد. شهید بروجردی به خاطر رشادتهایش در آزاد سازی و بازگرداندن امنیت به کردستان به مسیح کردستان شهرت یافته است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 2:35  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

پرواز

 

ایزدی با خود گفت : چرا محمد اینطوری شده ، چند روزی است انگار همه حرفهایش وصیت است . با همه خداحافظی می كند ، از همه حلالیت می طلبد و …

ایزدی به چهره آرام محمد خیره بود . محمد یك بار دیگر به ایزدی چشم دوخت و با لحنی كه خواهش هم در آن بود گفت : خلاصه ، از امروز مسئولیت به گردن شماست . این مردم را فراموش نكنید !

ـ چشم ! چشم !‌چقدر مردم مردم می كنی !

ایزدی لحظه ای ساكت شده بود و بعد انگار چیزی یادش آمده باشد ، پرسید : راستی مسافرتی جایی می روی كه از همه حلالیت می طلبی !

ـ آدم همیشه در سفر است ، یك لحظه بعدش را هم خبر ندارد . هر لحظه باید آماده باشد و باید همه را از خود راضی كند .

ـ خب ، بالاخره بر سر محل استقرار تیپ به جایی رسیدی ؟

ـ بله ، بین سه راهی نقده و جاده فرعی آن جای مناسبی است . هم وسعت دارد ، هم كنار جاده اصلی است . مثل این كه یك ساختمان نیمه خراب دولتی هم دارد كه مال وزارت كشاورزی است . می روم از نزدیك ببینم .

همه به دنبال بروجردی از پایگاه بیرون آمدند . ماشین محمد خراب بود . به همین دلیل ماشین كاوه را برداشتند . كاوه اصرار داشت كه خودش هم همراه محمد برود ، اما بروجردی مخالف بود . سوار كه شد ، زود از داخل درها را قفل كرد . كاوه از پشت شیشه اعتراض كرد و سعی كرد در را با زور باز كند . بروجردی كمی شیشه را پایین كشید و با محبت گفت : برادر من! شما لازم است اینجا باشی . پیش این بچه ها.

پاسدار جوانی دوان دوان آمد . كار ضروری با محمد داشت . قرار شد داخل ماشین حرفش را بزند . بروجردی در را باز كرد تا پاسدار جوان سوار شود . كاوه كه وضع را چنین دید ، فوری یك ماشین دیگر هم آماده كرد تا ماشین محمد را اسكورت كند . روی ماشین دوشكا كارگذاشته بودند .

دو ماشین با هم به راه افتادند . محمد به درد دلهای جوان پاسدار گوش می داد گهگاه هم او را به صبر در مشكلات دعوت می كرد .

ـ برادر جان ، هنوز تو اول راهی ! باید طاقت داشته باشی . خداوند با صابرین است . نمی دانی ، وقتی صبر می كنی و در زمان خودش مشكل حل می شود ، چه لذتی می بری . توكل به خدا داشته باش . هرچه خیر در آن است ، به تو می رسد .

به سه راهی نقده كه رسیدند ، به راننده اشاره كرد بایستد . جوان راننده ترمز كرد و كشید كنار جاده . بروجردی به او گفت : داود جان ، تودیگر برگرد .

ـ نه نمی شود . من با شما می آیم . هرجا بروید !

ـ نه داوود جان ، تو برو ارومیه پیش جلالی . بگو آن مسئله ای كه دیروز صحبتش را كردیم ، پیگیری كند .

داوود با لحن گریه دار گفت : آخر جلالی سفارش كرد در هیچ شرایطی از شما جدا نشوم .

ـ خب ، حالا من می گویم برو ارومیه . حرف مرا گوش نمی كنی !

داوود مانده بود كه چه كند . نگران بود . دلهره بر دلش سنگینی می كرد . در طول مسیر لحظه ای چشم از بروجردی برنداشته بود . همه جا مواظبش بود . او كه همه جا و در همه سفرها سفارش به خواندن آیه الكرسی می كرد ، در این مسیر خودش نخوانده بود . به یاد حرف محمد افتاد . اولین روزهایی كه راننده او شده بود ، به داوود سفارش كرده بود : هرجا كه می روی ، حتماً آیه الكرسی را بخوان .

داوود پرسیده بود : خب ، این بچه هایی كه همیشه می خوانند ، ولی باز هم شهید می شوند چی ؟

بروجردی گفته بود : آن روز حتماً یادشان رفته …

داوود آهی كشید و امروز خود فراموش كرده بود . در طول مسیر چند بار اراده كرده بود ، به محمد تذكر بدهد كه آیه الكرسی را بخواند اما خجالت كشیده بود . چند لحظه دو دل ایستاد و محمد را نگاه كرد . اما نگاه محمد با نفوذتر بود و داوود سرش را پایین انداخت و برگشت . نمی خواست محمد فكر كند كه او به حرفش گوش نمی كند .

وقتی داوود به ارومیه رسید ، جلالی با دیدن او تعجب كرد .

ـ داوود ! تو اینجا چه می كنی ؟ كو محمد ؟ مگر نگفتم تنهایش نگذار !

داوود با صدای لرزانش گفت : اصرار كرد بیایم پیش شما . گفت مسئله ای كه دیروز صحبتش را كردیم ، حتماً پیگیری كنید .

داوود این را گفت و رفت طرف تلفن . جلالی پرسید : می خواهی به كسی زنگ بزنی ؟

ـ نگرانم . می خواهم زنگ بزنم مهاباد . از حال محمد بپرسم .

ـ چرا مگر اتفاقی افتاد ؟

ـ آخر امروز تا سه راهی نقده مواظبش بودم . محمد برخلاف همیشه كه آیه الكرسی می خواند امروز فراموش كرد . آنقدر سرش به حرفها ودرددلهای آن پاسدار گرم بود كه فراموش كرد .

در سه راهی نقده ، وقتی بروجردی داوود را پیاده كرد ، خودش نشست پشت ماشین و حركت كرد . سه نفر دیگر عقب نشسته بودند . جاده خاكی بود و پر دست انداز و محمد آهسته می راند . بیشتر منطقه را نگاه می كرد . به نزدیكی های پادگان شهید شاه آبادی كه رسید . دست اندازها بیشتر شد . محمد باز هم سرعت را كمتر كرد كمی جلوتر به آبگیر كوچكی رسیدند . ماشین اول گذشت . بروجردی هم پشت سر آن وارد آبگیر شد ولی در همان لحظه انفجاری عظیم ماشین را به هوا برد و تكه پایه های آن در گوشه و كنار افتاد . مین ضد تانك بود . از جمع پنج نفری كه داخل ماشین محمد بودند ، تنها او به شدت مجروح شد . بچه ها پایین پریدند و خواستند كاری بكنند اما

محمد …

خبر مثل برق و باد در كردستان پیچید . جلالی ، سرهنگ آبشناسان ، ایزدی ، استاندار و فرماندهان سپاه و ارتش ، به بیمارستان ارومیه آمدند . عده زیادی خون دادند . تا اگر محمد به خون نیازداشت ، آماده باشد . در میان هیاهو و نگرانی مردم هلیكوپتر بر زمین نشست . همه هجوم بردند . در این چند ساعت انتظار ، حرفها و سخنان و حركات عجیب این چند روزه محمد را به خاطر آورده بودند . در این چند روز ، از همه حلالیت خواسته بود . همه را سفارش كرده بود كه با مردم مدارا كنند . در كردستان بمانند و … ایزدی صبح را به یاد آورد . صورت او را بوسید و حلالیت طلبیده بود . بعد هم سفارش تیپ ویژه شهدا ، بچه ها و كردستان را كرده بود . ایزدی به گریه افتاد . این حرف محمد هنوز در گوشش بود .

ـ حاجی جان ، نمی خواهم به خاطر من كارها را ول كنید بیایید دنبال جنازه من ، بروید …

برانكارد را از هلیكوپتر بر زمین گذاشتند . جلالی و ایزدی دو طرف آن ایستاده بودند ولی هیچ كدام جرأت نداشتند پارچه را از روی صورت محمد پس بزنند . در همین لحظه كسی كنار جنازه محمد نشست و پارچه را پس زد . جلالی به چهره بروجردی نگاه كرد . همان لبخند همیشگی را بر لب داشت . انگار در آن حالت هم داشت سفارش می كرد : كردستان را تنها نگذار !

با دیدن خون تازه كه موهای بلند محمد را خیس كرده بود ، همه روی زمین نشستند . صدای گریه و زاری بلند شد .

همه در این فكر بودند كه چه كنند . باید با فرمانده شان می رفتند . ولی او كه از قبل سفارش كرده بود كردستان را تنها نگذارند . نه می توانستند پیكر خونینش را تنها بگذارند و نه این كه حرفش را عمل نكنند .

محمد تنهای تنها به آسمانها رفته بود .

با تشکر از نشر شاهد – بنیاد شهید انقلاب اسلامی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 2:11  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

چند قدم تا بهشت

 

كار مهمی پیش آمده بود و باید به ارومیه می رفتند . سرنوشت عملیات به این رفتن بستگی داشت . محمد گفت : من آماده ام . با چی برویم ؟

هاشمی گفت : چند ماشین با تجهیزات كامل راه می اندازیم و می رویم .

محمد گفت : نه ، قضیه لو می رود . نمی خواهیم دشمن از چیزی سردآورد . به علاوه ، با ماشین دیر می شود . باید فوری برویم و برگردیم .

هاشمی گفت : ولی با هلیكوپتر خطرناك است . مخصوصاً این منطقه كه روی همه بلندیهایش ضد انقلاب سنگر گرفته .

محمد گفت : توكل بر خدا . ما به تكلیفمان عمل می كنیم . بگویید یكی بیاید ما را ببرد . امید به خدا .

با این كه همه مخالف بودند ، محمد اصرار داشت كه اگر نرویم جان بچه ها در خطر است ، باید برویم . این بود كه هاشمی بیسیم زد و هلیكوپتر آمد . باران گلوله بود كه در دور و اطراف می بارید . هلیكوپتر كه بلند شد ، صدای برخورد گلوله به بدنه آن شنیده شد . اما محمد از شدت خستگی سرش را به ستون در گذاشت و خوابش برد . چند لحظه بعد یكی از تیرها كار خودش را كرد وهلیكوپتر دچار نقص فنی شد . خلبان سعی كرد هرطور شده آن را هدایت كند و از منطقه دور سازد .

هاشمی زیر لب ذكر می گفت و گاهی هم قربان صدقه خلبان می رفت كه هر طور شده هلیكوپتر را به ارومیه برساند . او می دید كه خلبان چه تلاشی می كند . صورتش را كه غرق عرق بود ، می دید و لرزش دستهایش را و فشاری كه به اعصابش وارد می شد . با همه اینها چند كیلومتر مانده به ارومیه هلیكوپتر كنترلش را از دست داد و به درختی خورد و سقوط كرد .

هاشمی چشم كه باز كرد ، هلیكوپتر را دید كه با سر به زمین افتاده و در هم فرو رفته . خودش از پنجره به بیرون پرت شده بود . هوش و حواس درست و حسابی نداشت .و نمی توانست بفهمد چه شده و كجا هستند . از دیدن خودش روی زمین و هلی كوپتر كه در هم فرو رفته بود ، تعجب كرد . چند دقیقه ای كه گذشت ، توانست بفهمد كه چه شده . تازه یادش آمد كه به طرف ارومیه می رفتند ، به یاد شلیكهای پی در پی ضد انقلاب افتاد و حادثه ای كه برایشان پیش آمد . ناگهان به یاد محمد افتاد . خواست برخیزد و دنبالش بگردد اما سرش گیج رفت و روی زمین افتاد . كمی صبر كرد ، بعد روی دو دست نیم خیز شد و درون هلیكوپتر را نگاه كرد . محمد و خلبان گیر افتاده بودند . حال دیگر می توانست بفهمد كه باید كاری كند و آنها را نجات دهد .

دوباره خواست بلند شود . روی دو زانو نشست و چهار دست وپا جلو رفت ، ولی كوفتگی پاها و كمرش آنقدر زیاد بود كه نتوانست جلوتر برود . در همین لحظه سر و صدایی به گوشش رسید . در حالت نیم خیز به جلو نگاه كرد . چند نفر روستایی به طرف آنها می دویدند . آنها كه سقوط هلیكوپتر را دیده بودند ، برای كمك می آمدند . هاشمی داد كشید : كمك كنید ! زودتر ! تو رو خدا ، زودتر !

وقتی روستاییان به نزدیكی هلیكوپتر رسیدند ، با تعجب و حیرت به هلیكوپتری كه سرش روی زمین ودمش در هوا معلق و به تنه درخت گیر كرده بود ، خیره شدند . هاشمی كه دل تو دلش نبود ، با التماس گفت : چرا ایستاده اید ، كمكشان كنید . دونفر داخل هلیكوپتر هستند .

مردها تا یك قدمی هلیكوپتر جلو رفتند . شیشه طرف راست هلیكوپتر شكسته ، ستون وسط كج شده و قسمت زیرین كف بالا آمده بود . مرد جوانی در را گرفت و كشید . خواست آن را باز كند . محمد كه بین صندلی و آهنهای كف گیر افتاده بود ، به مرد جوان لبخندی زد و گفت : خدا خیرتان بدهد . شما هم به زحمت افتادید .

جوان در را كشید اما در باز نمی شد . محمد گفت : اول بروید خلبان را نجات بدهید .

چند نفری كه پشت سر جوان ایستاده بودند ، به آن طرف هلیكوپتر رفتند تا خلبان را نجات دهند . تنها راه ، شكستن شیشه بزرگ كنار راننده بود . یكی سنگ برداشت و آهسته شیشه شكسته  و خرد شده را از بدنه هلیكوپتر جدا كرد . این كار چند دقیقه ای طول كشید ولی آنها توانستند خلبان را سالم بیرون بكشند . خلبان گیج و منگ بود . حتی نتوانست خودش را روی زمین نگه دارد و به پشت خوابید .

حالا نوبت محمد بود . همه دور هلیكوپتر جمع بودند . هر كس هرجا كه دستش گیر می كرد ، می گرفت و می كشید . اما محمد وسط صندلیها و بدنه گیر افتاده و پای راستش شكسته بود . هاشمی با هر زحمتی كه بود ، خودش را كشاند كنار هلیكوپتر . بدنه هلیكوپتر را گرفت و كنار آن ایستاد و به آن تكیه داد . با این كه پاهایش طاقت ایستادن نداشت . سعی كرد بایستد و روستاییان را راهنمایی كند تا زودتر محمد را نجات دهند . اما روستاییان كاری از دستشان برنمی آمد . وقتی از باز كردن در ناامید شدند ، هاشمی رو به دو نفر كه جوانتر بودند كرد و گفت : برادرها ، شما دو نفر از این طرف بروید داخل هلیكوپتر . سعی كنید پای دوست ما را از لای آهن ها آزاد كنید . فقط مواظب باشید .

یكی از جوانها گفت : خطری ندارد ؟ آتش نگیرد ؟ هاشمی گفت : نترس . برای چی آتش بگیرد ؟ زود از اینجا بروید داخل .

دو جوان یكی پس از دیگری خود را به داخل كشاندند . اول دور و بر محمد را با دقت نگاه كردند . كف هلیكوپتر بد جوری بالا آمده  و پای محمد را گیر انداخته بود . جوانها سعی كردند با كندن صندلی محمد را آزاد كنند . اما صندلی محكم بود و كنده نمی شد . جوانها ، زیر بازوی محمد را گرفتند و خواستند از صندلی بلندش كنند . ولی پای محمد گیر كرده و درد چهره او را درهم  فرو برده بود . هاشمی كه یك چشمش به محمد و چشم دیگرش به جوانها بود ، داد كشید : چكار می كنید ؟ پای این بنده خدا شكسته است ! مگر نمی بینید چطور درد می كشد !

بروجردی با همه دردی كه داشت ، رو به هاشمی گفت : برادر من ! چرا با مردم تندی می كنی ؟

هاشمی با عصبانیت گفت : آخر ندیدید چطور شما را می كشیدند .

محمد گفت : اینها آمده اند كمك . همه تلاششان را هم می كنند . نباید سرشان داد بكشی .

هاشمی دست بر سر گرفت و آهسته بر پیشانیش زد و گفت : ببخشید . ما كه مثل شما نیستیم كه در هر لحظه و موقعیتی بر خود مسلط باشیم و حواسمان به مردم باشد . من فقط فكر شما بودم .

در همان لحظه یكی از جوانها چوبی را آورد ، اهرم كرد و توانست پای محمد را آزاد كند . محمد را كف وانت یكی از روستاییان گذاشتند . خلبان و هاشمی هم جلو نشستند تا او را به بیمارستان برسانند . هاشمی فكر می كرد خوش به حال این بروجردی ، آنقدر به فكر مردم است كه همیشه فكر می كنم ، در چند قدمی بهشت است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 2:10  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

ظهر عاشورا

 

عملیات برای آزادسازی جاده سردشت پیرانشهر ادامه داشت . مرحله اول عملیات یك هفته طول كشید و با موفقیت پایان یافت ، اما شهادت شهید ناصر كاظمی فرمانده تیپ ویژه شهدا نگذاشت كه شادی این پیروزی به دهان بچه ها مزه كند .

محمد ، گنج زاده را به عنوان فرمانده تیپ ، به جای ناصر كاظمی معرفی كرد . مرحله بعدی عملیات شروع شده بود . محمد لحظه ای استراحت نداشت . دلشوره داشت و هر لحظه منتظر حادثه ای بود تا این كه خبر شهادت گنجی زاده را هم به او دادند . این خبر او را از پا درآورد . اما وقتی به فكر بچه هایی كه مشغول عملیات بودند افتاد ، سعی كرد بر خود مسلط شود . می دانست كه نیروها خسته و بی تاب هستند . چند عملیات پشت سر هم ، آن هم در سرمای كشنده كردستان و شهادت فرماندهان و همرزمانشان همه را از پا درآورده بود .

محمد به میان نیروها رفت و خود فرماندهی آنها را به دست گرفت . هم باید عملیات را پیش می برد و هم روحیه نیروها را بازسازی می كرد . محل استقرار نیروها جایی در دامنه صاف و هموار كوه بود . پایین دستشان جاده بود و بالا سرشان كوه . آن طرف جاده و روی یال رو به رو هم نیروهای كاوه مستقر بود . با آمدن بروجردی بچه ها نیرو گرفتند . محمد نقشه جدیدی كشید . دست به عملیات زدند . اما جای بدی گیر افتاده بودند . آنقدر درگیر بودند كه حساب روز و هفته از دستشان در رفته بود . تا این كه یك روز ظهر ، محمد به نماز ایستاده بود . بعد از نماز حال عجیبی پیدا كرد . رو به یكی از نیروهایش گفت : امروز چه روزی است ؟ دل من بدجوری آشوب است!

ـ مگر نمی دانید ؟ امروز عاشورا است !

اشك چشمان محمد را پر كرد . به یاد دوستان شهیدش افتاد ؛ به یاد امام حسین (ع) كه در چنین روزی و در چنین ساعتی آخرین نمازش را خوانده ؛ آن هم زیر باران تیر . مثل امروز كه نیروهای او زیر آتش ضد انقلاب بودند . رو به یكی از نیروهایش كرد و گفت : به بچه ها بگو جمع شوند . می خواهیم عزاداری كنیم .

او لبخندی زد و گفت : چه می گویید ؟ اینجا و عزاداری ؟‌!‌سرمان را می آوریم بالا ، می زنندمان . چطور جمع شویم ؟ مگر خود شما تجمع بیش از سه نفر را ممنوع نكرده اید !

ـ برای عزاداری امام حسین (ع) فرق می كند

ـ ولی هر لحظه یك خمپاره اینجاها زمین می خورد .

ـ عجله كن

او به آن طرف دره اشاره كرد و با حالتی خاص گفت : بچه های كاوه آن طرف زمین گیر شده اند . اگر نتوانیم به دادشان برسیم ،  همه شان قتل عام می شوند .

محمد ادامه داد : برای كمك به آنها میخواهیم عزاداری كنیم . چند روز است داریم می جنگیم ولی حتی یك قدم هم جلو نرفتیم . می خواهیم از آقا امام حسین (ع) كمك بگیریم .

او دور و بر را نگاه كرد . كمی بالاتر یك شكاف كوچك بود . بچه ها را جمع كرد و همه نشسته سینه زدند .

نوحه خوانی و سینه زنی ، خستگی چند هفته ای بچه ها را از بین برد . وقتی مراسم تمام شد ، صدای تكبیر بچه ها در كوه پیچید . نیروها كه جان گرفته بودند ، به سوی ارتفاعات هجوم بردند . صدای تكبیر آنها به نیروهای كاوه رسید . آنها هم جان گرفتند و صدای تكبیرشان بلند شد . ضد انقلاب كه ترسیده بود ، پا به فرار گذاشت .

ساعتی بعد ، نیروهای دو طرف دره به هم رسیدند و یكدیگر را در آغوش گرفتند . آن كه محمد او را برای جمع كردن نیروها فرستاده بود ، به گوشه ای پناه برده و گریه می كرد . محمد پیش او رفت و گفت : می بینی ما چه منابع انرژی داریم و گاهی ازشان غافل می شویم ؟ دیدی چطور بچه ها نیرو گرفتند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 2:9  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

مسیح كردستان

 

اوایل زمستان سال 1361 بود . درگیری ضد انقلاب با نیروهای سپاه و ارتش به اوج رسیده بود . با این كه از همه امكانات استفاده می شد ، اما به خاطر شرایط جغرافیایی ، برفگیر بودن راهها و منطقه محل درگیری و پرهیز از كشتار مردم بی گناه ، عملیات كند پیش می رفت . می شد گفت كه وجب به وجب جاده ها و مناطق را پاكسازی می كردند و جلو می رفتند روزی نبود كه بروجردی از منطقه بازدید نداشته باشد .

در یكی از روزها ، سوار بر جیپ ارتش ، جاده برفگیر و مارپیچ كوهستانی را بالا می رفت . گردنه را كه رد كردند ، افتادند توی یك سرازیری و برای این كه جاده لغزنده بود و خطرناك ، راننده با دنده سنگین راه را ادامه داد . ناگهان چشم بروجردی به نیروهایی افتاد كه جاده را بسته بودند . بروجردی از همان دور توپ را دید كه در كنار جاده به طرف پایین و ته دره نشانه رفته . تعجب كرد . چون منطقه را می شناخت ، می دانست كه در ته دره روستای كوچكی است با چهل پنجاه نفر جمعیت .

وقتی به نزدیكی  نیروها رسیدند ، راننده سرعتش را كم كرده بود . محمد در را باز كرد و پایین پرید . تا آن طرف جاده دوید و نگاهی به اطراف انداخت . روستا به وسیله نیروهای ارتش محاصره شده بود . آرایش توپ محمد را سراسیمه كرد . نگاهی به اطراف انداخت . محمد ، سرهنگ را شناخت . دوید طرف او و با نگرانی پرسید : سلام علیكم . چی شده جناب سرهنگ !‌

سرهنگ كه از شدت سرما گونه هایش قرمز شده و تكه های كوچك یخ به ریشهایش چسبیده بود ، گفت : از دیشب تا حالا اینجا زمینگیر شده ایم . چند تا ضد انقلاب در روستا سنگر گرفته اند و مانع پیشروی نیروها شده اند .

بروجردی گفت : خب ، حالا می خواهید چه كنید ؟ این توپها چرا خانه های روستا را نشانه رفته اند ؟

سرهنگ گفت : چاره چیست ؟ ضد انقلاب خودش را تسلیم نمی كند . گفتیم ، چهار تا گلوله توپ بیندازیم توی روستا ، تا اینها خودشان را تسلیم كنند .

محمد با تأسف گفت : توی آن خانه ها مردم زندگی می كنند .

سرهنگ گفت : چاره ای نداریم .

دو طرف دره را نشان داد . دو یال بلند تا دور دست ادامه داشت . محمد لحظه ای روستا را نگاه كرد . بعد انگار كه با خود حرف می زند ، گفت : نه جناب سرهنگ . این درست نیست . مردم كه گناهی ندارند . ما باید مشكلمان را یك جور دیگر حل كنیم .

سرهنگ با تعجب گفت : می گویم ضد انقلاب توی این خانه ها سنگر گرفته ، شما می گویی نكوبیمشان !

محمد گفت : نه . ما چنین حقی نداریم . ما برای آباد كردن به اینجا آمده ایم ، نه خراب كردن .

سرهنگ گفت : مطمئنی كه اشتباه نمی كنی ؟ ما با هزار مكافات خودمان را به اینجا رساندیم و این آرایش را به نیروهامان دادیم . از صبح این چهار قدم راه را آمده ایم جلو !

بروجردی گفت : به هر حال دستور بدهید كسی شلیك نكند .

سرهنگ با شك و تردید و دو دلی از بروجردی جدا شد و رفت طرف نیروهایش . محمد اسلحه اش را به دست پاسداری كه كنارش ایستاده بود ، داد و خود پیاده به طرف سراشیبی راه افتاد . شیب دره زیاد بود و او با زحمت پایین می رفت . پاهایش تا زانو در برف فرو می رفت . سرهنگ كه متوجه رفتن محمد شد ،‌ایستاد و داد زد : كجا می روید ؟ جانتان در خطر است . صبر كنید !

محمد نایستاد . همه چشم به او داشتند و دل نگران بودند . دست خالی به طرف ضد انقلاب مسلح می رفت . هر لحظه انتظار شلیك از داخل خانه ها می رفت .

ناگهان پنجره خانه ای باز شد . پاسداری فریاد كشید : مواظب باشید !‌

محمد لحظه ای ایستاد . نگاه به پاسداری كه پشت پنجره ایستاده بود كرد و به راهش ادامه داد . چند لحظه بعد در خانه ای باز شد و ماموستای پیر روستا از خانه بیرون آمد . دستهایش را بالا گرفته و به طرف محمد در حركت بود . چیزی شبیه عبا بر دوش داشت و همین او را از دیگر پیرمردها جدا می كرد .

با جلو آمدن ماموستا در خانه ها یكی یكی باز شد و محمد دید كسانی در قاب در خانه ها ایستاده اند . ماموستا هم این را متوجه شد و یك لحظه برگشت و به مردانی كه با ترس او را نگاه می كردند ،‌خیره شد . انگار همان نگاه ترس را از آنها دور كرد . مردها یكی یكی قدم پیش گذاشتند و پشت سر ماموستا جلو آمدند .

كمی دورتر از روستا ، جایی نزدیك روخانه ای كه حالا پر از برف بود ، كنار درختچه ای كه بالاپوشی از برف به سر داشت ، میرزا و ماموستا به هم رسیدند . ماموستا ، دستهایش را پایین آورده بود . بغل باز كرد تا محمد را در آغوش بگیرد . در همان حالت ، پشت سر هم می گفت : بانی چو ! بانی چو !‌

محمد دستهایش را باز كرد و ماموستا را در بغل گرفت و گونه های پیر و پر مویش را بوسید . ماموستا لهجه كردی داشت اما به فارسی حرف می زد . وقتی محمد دستهایش را از دست ماموستا جدا كرد تا بهتر به حرفهایش گوش كند مردم روستا را دید كه پشت سر ماموستا حلقه زده اند . محمد متأثر به مردم چشم دوخت . فكر كرد اگر لحظه ای غفلت می كرد و دیر می رسید ، ممكن بود این چهره های مظلوم و رنج كشیده درد و رنج سنگین تری را متحمل می شدند . در دل خدا را شكر كرد كه جلو این پیشامد را گرفته است .

تعارف و خوش آمد گویی و عذرخواهی ماموستا كه تمام شد ، محمد با صدایی كه اندكی لرزش داشت و با بغض همراه بود ، گفت : ما شرمنده ایم . ما را برادر خود بدانید . مردم مسلمان كردستان ، ما برای خدمت به شما آمده ایم . كاش ضد انقلاب اجازه می داد تا پول و امكانات این همه لشكركشی را صرف ساختن مدرسه ، درمانگاه ، كارخانه و كارگاه می كردیم . انقلاب مال شما است . بیایید دست در دست هم بدهیم و این روستاها را آباد كنیم .

بعد محمد رو به ماموستا گفت : از این مردم بخواه كه بروند آن بالا ، كنار نیروهای ما تا در امان باشند . ما باید این چند ضد انقلاب را دستگیر كنیم .

ماموستا برگشت ، رو به مردم ایستاد و از آنها خواست كه همراه او از سراشیبی بالا بروند . محمد جلو افتاد . ماموستا و مردم هم دنبالش . ولی هنوز چند قدم جلوتر نرفته بودند كه دو كرد مسلح از خانه ای بیرون آمدند . دستهایشان را بالا گرفته و پیش می آمدند . به بروجردی كه رسیدند ، اسلحه هاشان را روی برفها انداختند . بروجردی به سربازی اشاره كرد تا اسلحه ها را بردارد : سرباز تند و سریع از سراشیبی پایین دوید و دو اسلحه كلاش را برداشت . سرهنگی كه بالا كنار جاده ایستاده بود ، به چند سرباز اشاره كرد تا خانه های روستا را بگردند . سربازها از سراشیبی پایین دویدند و خانه ها را گشتند . جز همان دو مسلح كسی در روستا نبود . همه خوشحال بودند كه بدون حادثه ای ناگوار ، همه چیز به خیر گذشته است . سرهنگ كنار محمد ایستاد . نمی دانست چطور از او تشكر كند . از تصور كشتاری كه نزدیك بود پیش بیاید ، بدنش به لرزه افتاد . دست محمد را گرفت و گفت : خدا اجرت بدهد ، نمی دانم چطور از شما تشكر كنم . اگر یك دقیقه دیر می آمدی ، معلوم نبود چه پیش می آمد . بی خود نیست كه بچه ها شما را مسیح كردستان لقب داده اند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 2:9  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

سنگ صبور

 

عصر بود كه باشگاه افسران سنندج آزاد شد اما هنوز درگیریهای پراكنده وجود داشت . از بالای تپه های اطراف به طرف باشگاه یا جاهای دیگر شلیك می شد . بعد از آزادسازی باشگاه ، محمد به سنگرهای اطراف باشگاه سركشی كرد . احوال بچه ها را پرسید و به آنها اطمینان داد كه كار ضد انقلاب تمام است .

سركشی به نیروها تا نیمه های شب ادامه داشت . در آخرین نقطه پادگان بود . وقتی به آنجا رسید ، تازه یادش آمد كه هنوز ناهار نخورده . رفت آشپزخانه . چند سرباز مشغول شستن ظرفها بودند . با دیدن بروجردی دست از كار كشیده و با حالت احترام ایستادند . از این كه فرماندهی مثل بروجردی به دیدنشان آمده در پوست نمی گنجیدند . بروجردی آرام جلو رفت و گفت : سلام ، خسته نباشید بچه ها .

سربازها با لبخند جواب سلام بروجردی را دادند . بروجردی گفت : چیزی هست ما بخوریم ؟

یكی از سربازها رفت سر دیگ غذا . دیگ خالی بود . با تأسف دیگ خالی را نشان داد ، محمد گفت : نان چی ؟ نان خالی ! نان خشك دیروزی ؟

سرباز به طرف كیسه نایلونی بزرگی رفت ، چند تكه نان خشك بیرون آورد . با شرمندگی آنها را روی میز فلزی آشپزخانه گذاشت . محمد جلو رفت . یك تكه از نانها را برداشت و گرفت زیر شیر آب . خیس شد . آن را دست گرفت و در حال گاز زدن رفت بیرون .

هوا تاریك بود . نسیم ملایمی می وزید . گهگاه صدای تك تیر یا رگبار سكوت را می شكست . محمد به یاد اسرای زندانی افتاد و هنوز به آنجا سركشی نكرده بود . رفت به بازداشتگاه پادگان . مسئول بازداشتگاه او را شناخت . سلام كرد و گفت : بفرمایید جناب بروجردی !

محمد گفت : آمده ام اگر اجازه بدهی سری به زندانیان بزنم !

ـ این وقت شب ؟ حالا خسته اید ، بروید استراحت كنید ، فردا صبح .

ـ نه برادر ، فردا كارهای مهم تری داریم . من می خواهم جایی بخوابم . می روم پیش این بچه ها . هم آنها را می بینم ، هم می خوابم !

ـ ولی برادر جان ! اینها ضد انقلابند . ممكن است خدای نكرده در خواب بلایی سرتان بیاورند !

ـ نترس برادر . طوری نمی شود .

به دستور مسئول بازداشتگاه در را گشودند و محمد رفت داخل . زندانیها به ردیف كنار دیوار نشسته بودند . هركسی سر در لاك خود داشت . هیچ كس با دیگری حرف نمی زد . همه جوان بودند . معلوم بود كه كرد نیستند . سر و وضعشان به دانشجوهای شهرستانی می خورد . تا یكی دو ساعت پیش با پاسداران می جنگیدند و حالا زندانی آنها بودند . با آمدن بروجردی به داخل زندان ، همه با ترس بلند شدند و كنار دیوار ایستادند . محمد جلو رفت . لبخند روی لبهایش بود . با تك تك آنها دست داد . به آخرین نفر كه رسید ، دست گذاشت روی شانه اش . نمی دانست چه بگوید . نوجوان شانزده هفده ساله ای رو در روی محمد ایستاده بود . زندانی كه ترسیده بود ، فكر كرد محمد آمده یكی از آنها را ببرد و برای عبرت دیگران و برای زهر چشم گرفتن اعدامش كند . كاری كه خودش با اسرای پاسدار می كرد و حالا قرعه به نام او افتاده بود . یك لحظه رنگ از روی او پرید . آب دهانش خشك شد و ضربان قلبش دو برابر شد . چند لحظه ای به همین حال گذشت . محمد دستش را از روی شانه جوان برداشت و رو به زندانیها گفت : راحت باشید !

نشست روی كف سیمانی بازداشتگاه ، زندانیها با ناباوری یكی یكی كنار دیوار وارفتند . نمی دانستند چه سرنوشتی در انتظارشان است . منتظر هر حادثه ای بودند و فكر می كردند بروجردی فرمانده پاسداران آمده تا اولین نفر را برای مجازات ببرد .

چند لحظه ای در سكوت گذشت . بروجردی بلند شد و رفت تا پشت در و سرباز نگهبان را صدا زد . سرباز ، دریچه آهنی وسط در را باز كرد و پرسید : بله 

بروجردی گفت : اگر زحمت نیست ، یك كتری چای با چند استكان و مقداری قند برای ما بیاور .

سرباز دریچه را انداخت ، رفت و چند دقیقه بعد صدای باز شدن قفل در به گوش رسید . سرباز با كتری چای ، قند و چند لیوان داخل شد . همه را وسط اتاق كنار بروجردی گذاشت و رفت .

بروجردی لیوانها را جلویش چید و چای ریخت . بعد تعارف كرد : بیایید جلو ! می دانم خسته اید . بیایید چای بخورید .

زندانیها با نگرانی به لیوانهای چای چشم دوخته بودند . نمی توانستند باور كنند . فكر می كردند حقه ای در كار است . یكی از آنها كه خیلی به چای عادت داشت ، بر وسواسش غلبه كرد ، دست جلو برد و لیوان چای را برداشت . حبه قندی در دهان گذاشت و چای را داغ داغ سركشید . با این كار بقیه هم یكی یكی جلو آمدند .

بروجردی همانطور كه چایی را جرعه جرعه سر می كشید ، گفت : كاش شماها با دید بازتری به این حوادث نگاه كرده بودید . كاش بهتر دوست و دشمنتان را شناخته بودید .و اصلاً دلم نمی خواست شماها را اینجا ببینمن .

یكی از زندانیان با تعجب گفت : دارید اشك تمساح می ریزید !

بروجردی بدون توجه به طعنه جوان زندانی گفت : نه ! دلم می سوزد . شما جوانهای این مملكت هستید . الان باید در دانشگاه باشید ، یا در كارخانه ای مشغول كار و فعالیت . نه اینجا در زندان . چرا باید خون پاسداری كه برای خدمت به این مردم آمده به دست شماها ریخته شود ؟ با این كار آب در آسیاب كدام ابرقدرت ریخته می شود ؟ چه كسی از این كار نفع می برد ؟ مردم یا دشمنان این مردم ؟

یكی دیگر از زندانیان گفت : ما می دانیم كه اسیر شماییم . هركاری دلتان می خواهد بكنید . دلسوزی هم لازم نیست !

بروجردی گفت : بله ، آن هم به موقع . حكم خدا هرچه باشد ، عمل می كنیم . دست ما نیست كه عوضش كنیم . ولی تعهد شماها چه می شود ؟ شما آدمهای شجاعی بودید كه اسلحه دست گرفتید و تا آخرین فشنگ ایستادید . ولی دلم می خواهد بدانید كه این شجاعت را در چه راهی خرج كردید . در راه دوست یا دشمن ؟

یكی دیگر گفت : این حرفها چه فایده دارد ؟ چه دردی از ما را درمان می كند ، دارید مسخره مان می كنید ؟

بروجردی با افسوس گفت : نه به خدا . من خیر شما را می خواهم . چرا باید مسخره تان كنم . اگر حرفی می زنم ، می خواهم به مظلومیت و بدبختی این مردم فكر كنید. می دانید چه كردید و كارتان نتیجه اش چیست ؟

همان جوان با طعنه گفت : خب ، ما مثل شماها فرشته نیستیم كه اشتباه نكنید . شماها كم اشتباه كردید ؟ یعنی شماها هیچ گناهی نكردید ؟

بروجردی گفت : چرا ، ما هم ممكن است اشتباهی كرده باشیم . ولی باور كنید ، اگر راه برطرف كردنش را بگویید ، كارمان را اصلاح می كنیم . جبران می كنیم . جبران اشتباه كه یك حسن است . یك هنر است !

برای لحظه ای همه ساكت شدند . حتی بروجردی هم ساكت شد . این سكوت چند دقیقه ای طول كشید . بروجردی استكانهای چای را جمع كرد و كناری گذاشت ، بعد كلتش را درآورد و گذاشت زیر سرش و خوابید . رو به زندانیان گفت : فقط دلم می خواهد روی حرفهایم فكر كنید . روی كارهایی كه در این مدت كردید ، فكر كنید . كلاهتان را قاضی كند ، ببینید نتیجه اش به نفع كیست . من قضاوت خودتان را قبول دارم .

فردای آن شب . محمد نمازش را خواند . می رفت ناهارش را بخورد كه پاسدار جوانی پیش محمد آمد . محمد با لبخندی پرسید : بفرما ، امری باشد .

پاسدار گفت : یكی از زندانیها می خواهد با شما حرف بزند . از صبح ده بار این تقاضا را كرده ، هرچه می گوییم چه كار داری ، می گوید خصوصی است ، با خود بروجردی كار دارم . فقط با او حرف می زنم .

محمد نگران درگیریهای داخل شهر بود . هنوز شهر به خوبی پاكسازی نشده بود . در بعضی محله های حاشیه شهر درگیریهای پراكنده وجود داشت . با همه اینها رفت . مسئول بازداشتگاه بلند شد و تعارف كرد محمد روی صندلی او بنشیند . محمد قبول نكرد و گفت : می شود زندانی را بیاورید ، ببینم چكار دارد .

با اشاره مسئول بازداشتگاه پاسداری رفت و زندانی را آورد . زندانی با دیدن بروجردی چهره اش شكفت و آهسته گفت : آمدید ! می خواهم تنهایی با شما حرف بزنم . فقط من باشم و شما !

محمد دست زندانی را گرفت و با او بیرون رفت . كنار محوطه بازداشتگاه و لابه لای درختهای سپیدار شروع كردند به قدم زدن . زندانی بی مقدمه گفت : از دیشب دارم به حرفهای شما فكر می كنم . الان لحظه ای نیست كه آدم به خودش دروغ بگوید . امروز ، انگار روز قیامت است . نمی شود دروغ گفت .

محمد گفت : خوشحالیم كه به خود آمده ای ؟

زندانی گفت : كاش همه مثل شما بودند .

محمد گفت : نه برادر ، من هم بنده كوچك خدایم ، همه از من بهترند !

زندانی پرسید : شما بچه كجایی ؟

ـ بروجرد . یكی از روستاهای پرت و دور افتاده اش ؛ دره گرگ

زندانی آهی كشید و گفت : دیشب كه حرف می زدی ، بین حرفهایت گفتی باید یك فكری به حال ما جوانها كرد . می خواهم صادقانه بگویم . اگر كسی زودتر از این به فكر ما می افتاد الان اینجا نبودیم و خیلی از مسائل پیش نمی آمد .

محمد گفت : چی شد كه به این راه كشیده شدی ؟

زندانی گفت : خانواده ما فقیر بودند . من می دیدم كه از پول و جنس صدقه ای روزی می خوریم . به همین دلیل ، از این وضع بیزار بودم . نمی خواستم فقیر باشیم و چشممان به دست این و آن باشد . اما هرچه بیشتر سعی می كردم ، كمتر موفق می شدم . انقلاب شد . حزب یك دفتر تأسیس كرد . فكر كردم وضع زندگیم خوب می شود . حزبیها اسلحه داشتند ،‌قدرت و پول داشتند و من همین ها را می خواستم . وقتی همراهشان به روستاها می رفتم ، مردم فقیر دنبالمان می دویدند و ما گاهی از ماشین چیزی برایشان پرت می كردیم . ما آزادیخواه بودیم و خانه هر دهقان فقیر سفره آماده ای بود برای ما . كم كم آزادیخواهی شغل ما شد . وقتی خدا ، مذهب و قانون نباشد ، انسان موجود درنده ای می شود . از هر درنده ای درنده تر . و ما درنده شده بودیم . مردمی كه به انقلاب روی خوش نشان میدادند ، آنها را می كشتیم . بچه های شما می آمدند راه می ساختند ، پل می ساختند ، ما شبانه خراب می كردیم . حتی مردم را مجبور می كردیم كه شماها را بكشند . آنها هم به اجبار می كشتند و در خفا گریه می كردند .

محمد به چهره زندانی نگاه كرد . چشمان زندانی پر از اشك بود . دیگر نمی توانست ادامه دهد . با همان حالت گریه گفت :‌می بینی ! با این كارهایی كه من كرده ام ، اگر مسیح هم بودم مرا اعدام می كردی . فقط یك تقاضا دارم . این كه یك بار دیگر مادرم را ببینم .

محمد گفت : مادرت كجاست ؟ می فرستم بیاورندش اینجا او را ببینی !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 2:8  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

تكه ای از آسمان

 

چند روزی بود كه محمد در فكر بود . وقتی برای كاری به خیابانهای شهر می رفت ، كردهای آواره ای را میدید كه كنار خیابان یا داخل میدانها نشسته اند . حتی چند نفر از آنها پیش او آمده ، در خواست كمك كرده بودند . محمد هرگز قیافه گریان جوانی به نام رحیم را فراموش نمی كرد . رحیم با هزار مكافات او را پیدا كرده بود . دم در سپاه بود كه جلو محمد را گرفت و گفت : برادر فرمانده !‌شما فرمانده غرب كشورید ! یعنی اینجا ! پس چرا به داد ما نمی رسید ؟ ما از دست این گروهها به تنگ آمده ایم .

در حالی كه اشكهایش جاری بود ، ادامه داد : درست است كه توی كشور اسلامی ، ما مسلمانها بی پناه باشیم و از دست گروهی نامسلمان آواره شویم ؟ پس كی باید به داد ما برسد ؟

جوان دیگری كه در چند قدمی او ایستاده بود ، گفت : شماها نمی توانید اقلاً اسلحه بدهید ، خودمان حسابشان را می رسیم . دست خالی كه نمی توانیم .

پاسداری جلو آمد ، دست جوان را گرفت تا او را دور كند . محمد دست او را كنار زد و آهسته گفت : بگذار حرفش را بزند . شنیدن حرف حق برایتان سخت نباشد .

بعد در حالی كه متأثر بود ، گفت : چشم برادر جان ! حتماً فكری به حالتان می كنیم .

در تمام طول راه و حتی موقعی كه به مقر سپاه برگشت ، در فكر جوان بود و حرفهایش . باید كاری میكرد . از چند نفر بچه های كرمانشاه پرس و جو كرد و فهمید كه سپاه یكی از مهمانخانه های مصادره ای را به صورت انبار درآورده و از آن استفاده می كند . محمد در دل گفت : جای خوبی است . حداقل چند نفرشان می توانند آنجا ساكن شوند تا برای بقیه هم فكری بكنیم !

بعد از ظهر بود . چند نفر از پاسدارهای كرمانشاهی را همراه كرد . سوار ماشینی شدند تا به مهمانخانه بروند ، آنجا را ببینند و اگر لازم بود تمیز و مرتبش كنند تا برای سكونت آواره های سنندجی مناسب باشد . وقتی جلو مسافرخانه رسیدند ، پاسدار جوانی از اهالی كرمانشاه كه مسئول آنجا بود ، جلو آمد و گفت : بفرمایید !

یكی از همراهان محمد گفت : برادر بروجردی هستند . فرمانده عملیاتی سپاه منطقه غرب كشور آمده اند اینجا را ببینند و اگر مناسب بود ، تحویل آواره های سنندجی بدهند !

پاسدار جوان عصبانی شد و بی توجه به بروجردی و بقیه رفت طرف ساختمان . جلو در ایستاد و گفت : من كسی را به داخل راه نمی دهم . باید نامه از فرمانده سپاه كرمانشاه بیاورید . ما او را می شناسیم .

بروجردی جلو رفت و گفت : برادر جان ، ما كه برای خودمان نمی خواهیم . برای برادران كرد شما می خواهیم . بنده خداها سرگردان خیابانها هستند !

پاسدار گفت : اینجا انبار ماست ! بروید یك جای دیگر گیر بیاورید و بدهید به آنها . اینجا كلی جنس جا داده ایم . چرا باید تخلیه اش كنیم .

محمد گفت : جنسها را یك جای دیگر جا می دهیم . اسكان برادران شما ضروری تر است .

پاسدار جوان كه به شدت عصبانی شده بود ، قدم جلو گذاشت . سینه به سینه محمد ایستاد و با پرخاش گفت : فكر می كنی كی هستی این دستورها را می دهی ؟ اصلاً تو برو همان تهران خودتان . ما كردها میدانیم چطور اینجا را اداره كنیم . مستشار هم نمی خواهیم !

دستهای جوان پاسدار می لرزید و رگهای گردنش ورم كرده بود . در همین لحظه دستش را بالا برد و سیلی محكمی به گوش محمد زد .

یكی از پاسدارانی كه همراه محمد بود ، جلو دوید . اسلحه اش را مسلح كرد و گرفت طرف جوان . محمد لوله اسلحه را گرفت طرف دیگر و آرام گفت : آرام باش برادر . چكار می كنی ؟

همه بهت زده به این صحنه زل زده بودند . پاسدار جوان به شدت می لرزید . محمد قدم زنان چند قدمی از آنجا دور شد . همه ساكت ایستاده بودند . هیچ كس حرفی نمی زد . جوان پاسدار ، انگار یك باره به خود آمده بود . بغض گلویش را گرفت . ناگهان وجودش پر از ترس و اضطراب شد . با خود گفت : چكار كردی احمق ! زدی توی گوش فرمانده عملیات سپاه غرب كشور ! می دانی چه كارت می كنند ! می دانی ، خبرش به گوش فرمانده سپاه برسد ، چكار می كنند ؟

دهان جوان خشك شده بود . صورتش به عرق نشسته و پاهایش شل شده بود . انگار جان از تنش رفته بود . همه كسانی كه گرداگردش ایستاده بودند ، با ترحم به او نگاه می كردند . او را به دیده محكومی می دیدند كه تا چند ساعت دیگر به سزای اعمالش می رسد . یكی گفت : خودت را بدبخت كردی ! می دانی ، جلو چشم این همه آدم زدی تو گوش او . همین الان خبر می رسد به گوش فرمانده سپاه كرمانشاه و می آینده دست بسته می برندت . همین امشب می فرستندت تهران و آنجا هم دادگاه نظامی . در شرایط جنگ می زنی تو گوش فرمانده ات ؟

جوان با ترس به آنها نگاه می كرد . چند بار تصمیم گرفت اسلحه اش را بردارد و فرار كند . فكر كرد جرمم سنگین تر می شود . تازه بین این همه سپاهی چطوری فرار كنم . حتماً از پشت می زنندم . مگر می شود توی روز روشن و بین این همه سپاهی مسلح فرار كرد ؟

در همین حال ، بروجردی آرام به طرف او برگشت . با همان آرامشی كه رفته بود ، برگشت . آهسته قدم برمی داشت . با دست عرق پیشانیش را پاك كرد . به دو سه قدمی جوان كه رسید ، لبخندی چهره اش را پر كرد . جوان فكر كرد ،‌خنده تمسخر است . دارد به ریش او و به حماقت او می خندد . ولی محمد تا یك قدمی جوان پیش رفت . دست او را گرفت و پیش چشمان حیرت زده جوان و سایر پاسدارها دست او را محكم تو دست گرفت . بعد با همان لبخندی كه چهره اش را پر كرده بود ، رو به او گفت : انگار خیلی خسته ای ! یكی از این برادرها می ماند اینجا ، شما همراه ما بیا مركز . چندروزی برو مرخصی ! برو استراحت كن . خستگی زیاد رویت اثر گذاشته !

پاسدار جوان هاج و واج به محمد چشم دوخته بود . اصلاً‌انتظار چنین حرفی را نداشت . توی گوش فرمانده ناحیه غرب كشور زده بود و می دانست جریمه اش چیست . ولی حالا محمد او را به مرخصی می فرستاد .

بعد از بازدید مسافرخانه ، جوان پاسدار همراه محمد به مقر سپاه رفت . در بین راه و در ساختمان سپاه ، مهر و محبت محمد به جوان بیشتر شده بود . لحظه ای لبخند از چهره اش محو نمی شد . وقتی محمد برگه مرخصی را به دستش داد ، جوان به گریه افتاد . روی دو زانو نشست و دست محمد را گرفت تا ببوسد . اما محمد اجازه نداد و فوراً خم شد و صورت او را بوسید . جوان ، با صورت گریان بلند شد و با صدایی كه از بغض مفهوم نبود . عذر خواست .

محمد گفت : برو برادر استراحت كن . برو خودت را اذیت نكن .

یك بار دیگر پیشانی او را بوسید . جوان همانطور كه نشسته بود ، به محمد نگاه كرد . از پشت پرده اشك تكه ای از آسمان را می دید كه پاك بود و آبی و صاف ، و محمد كه در گوشه آن می خندید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 2:7  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

گروه صف

 

پیغام را صادق به همه بچه ها داده بود . در خانه یكی یكی شان رفته و به آنها سفارش كرده بود كه سر ساعت در محل قرار حاضر باشند . برای صادق عجیب بود . مدتها بود كه با محمد فعالیت می كرد . مدتها بود كه مبارزه می كردند ، اعلامیه چاپ می كردند ، آنها را به مساجد و جاهای دیگر می بردند و پخش میكردند ، اما تا آن روز محمد را آن جور شاد و سرحال ندیده بود . وقتی به صادق سفارش می كرد كه برود و بچه ها را خبر كند تا سر قرار حاضر شوند ، محمد حالت عجیبی داشت . صادق ، محمد را می شناخت و با اخلاق او آشنا بود اما نمی توانست حدس بزند كه با بچه ها چكار دارد كه آنطور همه را جمع كرده است .

غروب جمعه بود . محمد و صادق سوار پیكان مرتضی شدند و راه افتادند . سر چهار راه سیروس ، احد و كمی پایین تر مصطفی را سوار كردند . چهره همه بچه ها پر از سئوال بود . محمد با آنها چه كار دارد و حالا به كجا می روند ؟

مرتضی از میدان شوش گذشت و رفت به طرف پایین . مقصد آنها باغی بود در اطراف ورامین . هرچه پایین تر می رفتند ، سئوالی كه در ذهن بچه ها بود ، جدی تر می شد . اما همه میدانستند كه باید صبر كنند و منتظر شوند . وقتی به باغ بزرگی رسیدند ، انگار كسی منتظرشان بود . فوراً در باغ باز شد و ماشین رفت داخل . وسط باغ و لابلای درختان میوه اتاقی بود . مرتضی پیكانش را جلو در اتاق نگه داشت .همه پیاده شدند . منتظر هرچیزی بودند ، جز آن كه به چنین جایی بیایند . نه میدان تیر و جای تمرین بود و نه جایی كه جلسه یا كلاسی برقرار باشد . داخل اتاق گردسوزی روشن بود . محمد گردسوز را برداشت و گذاشت وسط اتاق . خودش نشست و بچه ها هم دور گردسوز حلقه زدند . همه چشم به دهان محمد داشتند . یكی دو ساعت انتظار صبر آنها را لبریز كرده بود .

محمد بسم الله گفت و بعد ادامه داد : برادرها ! لازم نیست من حرفی بزنم . همه در جریان اوضاع و احوال مملكت هستید . می بینید كه چطوری رژیم شاه دارد یكه تازی می كند و هر صدای مخالفی را در گلو خفه می كند . علما و بزرگان ما یا در زندان هستند یا در تبعید . در عوض مراكز فساد ، كاباره ها و قمارخانه ها را رونق داده اند . حتی دست از سر بچه مدرسه ای ها هم برنداشته اند . دارند برای این طفلهای معصوم هم برنامه ریزی می كنند و توطئه می چینند . حتی برای دانشجویان و استادان دانشگاه هم برنامه ریخته اند . می خواهند نخبگان و مغزهای متفكر مملكت را به طرف كارهای ضد ارزش منحرف كنند .

بچه ها همه ساكت بودند و به حرفهای محمد گوش می كردند . محمد چند لحظه ای ساكت شد . بعد ادامه داد : امشب اینجا جمع شده ایم تا هم قسم شویم و در راه ایجاد جامعه ای بهتر قدم برداریم و تا آنجا كه توان داریم ، تلاش كنیم .

صادق كه تا این لحظه منتظر بود ببیند محمد با آنها چكار دارد ، حالا سئوال دیگری ذهنش را پر كرد . محمد چه نقشه ای دارد ؟ چطور می خواهد این نقشه را عملی كند ، محمد گفت : اگر این جوانها بفهمند كه دور و برشان چه می گذرد ، بیكار نمی نشینند . اگر بفهمند كه اجنبی ها چه نقشه هایی برایشان كشیده اند ، حتماً دست به كار می شوند . فقط باید آنها را آگاه كرد . راه آگاه كردنشان هم رساندن پیامهای امام به آنهاست .

محمد وقتی به اینجا رسید ، اعلامیه ای را از جیب درآورد و شروع به خواندن كرد . اعلامیه جدید امام درباره استقرار حكومت اسلامی بود . بچه ها به هیجان آمدند . وقتی خواندن اعلامیه تمام شد ، محمد گفت : امشب اینجا جمع شده ایم تا هم قسم شویم . جمع شده ایم تا با هم پیمان ببندیم كه تا آخرین قطره خونمان در راه ایجاد حكومت اسلامی مبارزه كنیم .

مصطفی گفت : هر گروهی اسمی دارد . باید برای گروهمان اسمی انتخاب كنیم .

همه به فكر فرو رفتند . محمد قرآن كوچكی كه در جیبش بود ، بیرون آورد و رو به بچه ها گفت : ما در هر كاری از این كتاب پیروی می كنیم . حالا هم برای انتخاب اسم گروهمان از قرآن كوچكی راهنمایی و كمك می خواهیم .

بعد چشمهایش را بست ، زیر لب دعایی خواند و بعد قرآن را باز كرد . لبخندی بر لبانش نشست . ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفاً كانهم بنیان مرصوص .

صادق گفت : به به ! چه اسمی ! گروه صف !

محمد گفت : گروه توحیدی صف !

محمد رو به دوستانش گفت : امیدوارم بتوانیم برای برپایی كلمه توحید و جامعه توحیدی كار كنیم . برای برپایی جامعه اسلامی و قسط و عدل و توحید كلمه !

سر بچه ها پایین بود . همه اشك می ریختند ؛ اشك شوق !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 2:6  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

زندانی

 

محمد را چشم بسته به اتاقی بردند . او را روی صندلی آهنی نشاندند ، دستهایش را از پشت به صندلی بستند و سئوال و جواب شروع شد :

ـ برای چی می رفتی عراق ؟

ـ برای كار !

ـ جاسوس كدام گروهی ؟ برای كدام گروه كار می كنی ؟ كمونیستها یا مذهبی ها ؟

محمد مثل آدمهای ساده و از همه جا بی خبر گفت : كار وبارم نمی چرخید . وضع زندگیم خراب بود . با كارگری نمی توانستم خرج زن و بچه ام را بدهم ، ماشین قراضه ای داشتم و فروختم . گفتم بروم جنس بیاورم بفروشم و …

بازجو با صدای نكره اش فریاد زد : ما را سیاه می كنی ؟ این چرندیات را بریز دور ! بخواهی دروغ سرهم كنی ، پوستت را می كنم و جنازه ات را می اندازم تو رودخانه ، می شوی خوراك كوسه ها !

محمد با همان لحن گفت : دروغم چیست . بروید تحقیق كنید . محضری كه ماشین را فروختم هست .

بازجو با همان لحن تند گفت : بگو برای كدام گروه جاسوسی می كنی ؟ می رفتی سراغ كی ؟

ـ دنبال جنس !

مشتی محكم به صورت محمد خورد و از پشت پرت شد روی زمین . سرش خورد به دیوار سیمانی و چون به صندلی بسته شده بود نتوانست بلند شود . بازجو داد كشید : بلند شو !‌

محمد تلاش كرد بلند شود ، اما نمی توانست . هم چشمانش بسته بود ، همه دستهایش . آن هم به صندلی آهنی ! بازجو جلو آمد ، موهای محمد را گرفت كشید و او را بلند كرد . محمد لحظه ای ایستاد . صندلی آهنی كه به او بسته شده بود ، سنگین بود و محمد مجبور شد بنشیند . بازجو گفت : ببین پسرجان ، ما همه چیز را در مورد تو می دانیم . می دانیم كه سرباز فراری هستی . می دانیم بچه تهرانی ، می دانیم به چه قصدی می رفتی عراق . اما می خواهیم از زبان خودت بشنویم .

ـ چی را از زبان من بشنوید ؟ گفتم كه می رفتم دنبال جنس آوردن .

بازجو داد كشید و لحظه ای بعد دو نگهبان آمدند دستهای محمد را از صندلی باز كردند و او را كشان كشان با خود بردند .

طنابی به مچ پای محمد بستند و او را وارونه از سقف آویزان كردند . چشمان او هنوز هم بسته بود . وارونه تاب می خورد و دور خود می چرخید . یكی دو ساعت اول زیاد سخت نبود . اما چند ساعتی كه گذشت ، دل و روده او می خواست از حلقومش بیرون بزند . سرش گیج می رفت و دنیا پیش چشمانش سیاه بود . انگار سرش را با سرب پر كرده بودند . سنگین بود و می خواست از سنگینی و فشار بتركد . گاهی خودش را شل می كرد و اجازه می داد كه راحت بچرخد . به چیزی فكر نمی كرد . اما نمی توانست این حالت را زیاد ادامه دهد . جای زخمها دهان باز كرده و خون و گوشت لهیده از آنجاها بیرون زده بود . بازجو گفته بود : آنقدر در این حالت نگهت می داریم كه به حرف بیایی !

محمد ترجیح می داد این همه سختی را تحمل كند ولی حرفی نزند . تا حالا چندین بار و هر بار برای بیست و چهار ساعت او را در این حالت نگه داشته بودند تا اعتراف كند ، ولی محمد حرفی نمی زد . چه بگوید ؟ آنها می گفتند حقیقت را بگو . مگر می توانست حقیقت را بگوید ؟ مگر می توانست بگوید می خواستم بروم نجف دست بوس رهبر و پیشوایم . بروم دست بوس آقا روح الله خمینی . هر بلایی سرش می آوردند ، این را نباید می گفت . برای لحظه ای آنچه در این چند روز بر او گذشته بود ، از ذهنش گذشت . فرار از پادگان ، آمدنش به تهران و خداحافظی با مادر و علی برادرش و بعد آمدند تا اهواز و پیدا كردن پسر دایی اش قاسم و بعد خود دایی . قاسم گفته بود كه پدرش سالها پیش همراه یك بلمچی محلی از شط گذشته و به كربلا رفته بودند . محمد از دایی خواست كه از سفرش به كربلا حرف بزند و دایی با آب و تاب و با اشك و آه رفتنش به پابوس امام حسین (ع) را گفته بود .

چشمان دایی پر از اشك بود و بغض گلویش را گرفته و چند لحظه ای ساكت شده بود . محمد گفته بود : خوش به حالت دایی جان !‌نمی شد ما هم برویم ؟!

دایی با تعجب و افسوس سر تكان داده بود : حالا دایی جان ؟ خدا لعنتشان كند ، مرزها را ناامن كرده اند . می گویند جنگ است . شاه تانكهایش را آورده چیده لب مرز ، آن طرف هم عراقیها . نمی گذارند یك گنجشك از مرز رد شود .

محمد حرفهای دایی را گوش داده بود ، بعد با لبخندی مهربانانه گفته بود : به هر حال ، هر كاری راهی دارد . توی این اوضاع چطور می شود رفت ؟

دایی نگاه معنی داری به محمد كرده و گفته بود : حالت خوب است دایی جان ! صبر كن ، الان نمی شود !

دایی گفته بود :‌رفتن به آن طرف مرز ، یعنی رفتن توی دهان گرگ .

محمد كه دیده بود دایی زیر بار نمی رود ، پرسیده بود : خب دایی جان ، تعریف كن چطور از آب گذشتید . با كی ؟ با چه وسیله ای !

دایی هم به حساب این كه محمد را از فكر و خیال درآورد ، گفته بود : ما به عشق زیارت سید الشهدا رفتیم . آن زمان یك بنده خدایی بود به اسم جاسم ، قایقی داشت و روی آب كار می كرد . این جاسم مادری داشت در نجف . جاسم گاهی می رفت به مادرش سر می زد و بعد هم برمی گشت . اگر دوستی ، آشنایی هم بود ، همراه خود می برد.

محمد پرسیده بود : این جاسم كجاست ؟ هنوز هم با شما آشناست ؟ مادرش چی ؟ هنوز آنجاست ؟

دایی آرام گرفته بود : نه دیگر ، فكر نمی كنم . ما كه از آبادان آمدیم اهواز ، دیگر خبری ازش نداریم .

روز بعد ، محمد و قاسم با هزار زحمت جاسم را پیدا كردند ، اما او سه ـ چهار سال بود كه دیگر به آن طرف مرز رفت و آمد نمی كرد . اما محمد جاسم را ول نكرد . تمام روز همپای او بود . هرجا رفت ، همراهش بود و آنقدر اصرار كرد كه عاقبت جاسم راضی شد نشانی یكی از صیادهای محلی را به او بدهد . این ناخدا هنوز هم می رفت و جنس می آورد .

نصف شب بود كه راه افتادند . دایی و قاسم هم تا پله های اسكله آنها را بدرقه كردند . محمد با شوق قدم به قایق گذاشت . انگار تا یك ساعت دیگر آقا را می دید و دستش را می بوسید . هنوز هوا تاریك بود كه به حوالی بصره رسیدند . اما ناگهان از دو طرف گشتی های مرزی عراق محاصره شان كردند . ناخدا قایق را كشاند لای نیزارها . گشتی ها لحظه به لحظه می رفتند و برمی گشتند . ناخدا قایق را آورد این طرف مرز . اما آنجا هم گشتی های ایرانی منتظرشان بودند . این بار فرصت در رفتن نبود . آنها را دستگیر كردند و سوار یك قایق كردند و چشم بسته به مقصد نامعلومی بردند . همین جایی كه الان محمد آویزان بود .

محمد در دل گفت : یعنی می توانم مقاومت كنم و از این سیاهچال بیرون بروم ؟ به یاد بچه ها افتاد . برای بچه های گروهش با چه ذوق و شوقی از رفتن به نجف حرف زده بود و بچه ها چه اشكی ریخته بودند .

فردا صبح دوباره او را به اتاق بازجویی بردند . بازجو با قیافه آدمهای پیروز جلو محمد ایستاد . حتی چشمان محمد را هم باز كرد . انگار مطمئن بود كه این بار محمد حرف خواهد زد . اولین حرفش این بود : بدبخت ، تو بی جهت داری خودت را نفله می كنی . یكی از افراد گروه تان همه چیز را لو داده . بیشتر افرادتان دستگیر شده اند . گفته ام یكی شان را بیاورند اینجا با تو رو در رو كنیم . شاید تا یك ساعت دیگر برسند . بهانه آنها هم همین بود . تجارت ، جنس قاچاق ! شما خائن ها فكر می كنید می توانید با جاسوسی مملكت را بفروشید ؟ یا از عراقیها پول می گیرید ، یا از شورویها !

محمد فهمید كه بازجو چیزی نمی داند و همه اینها بلوف است . این بود كه تصمیم گرفت حرفی نزند . مطمئن بود كه اگر مقاومت كند ، آزادش می كنند . بعد می رفت به دیدن آقا روح الله .

بازجو سئوال كرد : خوب ، حرف بزن . هرچه می دانی بگو !

محمد گفت : گفتم كه می رفتم جنس بیاورم .

بازجو مشت بر میز آهنی كوبید . بلوفهایش در محمد اثری نكرده بود . با خشم گفت : ببین پسر ! داری كله شقی می كنی . تا امروز می خواستم با زبان خوش تو را به حرف بیاورم . می خواستم از این جهنم نجاتت دهم . اما خودت نمی خواهی . دیگر پرونده ات دارد از دست من درمی رود . حالا سر و كارت می افتد با یك دیو وحشی . او اینطوری باهات حرف نمی زند .

ولی باز هم محمد ساكت بود . می دانست كه این هم شگرد دیگری است .

بعد از ظهر محمد را بردند برای بازجویی . بازجو عوض شده بود . این یكی هیكلی غول مانند داشت . از همان اول رفت پشت سر محمد با كمربند چرمی انداخت زیر گلوی او كشید . محمد داشت خفه می شد .

ـ رابط تو كی بود ؟ از كجا دستور می گیری ؟ برای كی كار می كنی . برای كدام گروه !

بازجو ، حرف می زد و هر لحظه بیشتر كمربند را می كشید . محمد به خرخر افتاده بود . نفسش بند آمده بود . صورتش سیاه و گردنش داشت خرد می شد . برای لحظه ای بازجو تسمه را شل كرد و پرسید : از كجا دستور می گیری ؟

محمد گفت : می رفتم جنس بیاورم . خرجم نمی رسید .

بازجو برگشت و رو به روی او ایستاد و گفت : مثل این كه نمی شود با تو مثل آدم رفتار كرد .

محمد را بردند و روی صندلی الكتریكی بستند و به او شوك عصبی وارد كردند . اما حرف محمد همان بود . وقتی جسم نیمه جان او را به سلولش انداختند ، حالت تهوع داشت . سرش داشت از درد می تركید . زیر گلویش خطی به كلفتی یك طناب بالا آمده بود . یادش نمی آمد كی غذا خورده .

روز بعد او را به درمانگاه بردند . اتاقی كوچك با پنجره ای كه چند میله آهنی كلفت آن را بسته بود . بازجو نامه ای به ساواك اهواز نوشت . گزارشی از دستگیری محمد و مراحل بازجویی را شرح داد و در پایان هم نتیجه گیری كرد : این یكی هم از بیكارهایی است كه برای درآوردن پول دست به قاچاق زده است .

عصر بود كه محمد بلند شد و از پشت میله های آهنی نخلستان و نخلهای بلندش را دید . بعد از دو ماه شكنجه این اولین بار بود كه فضای بیرون را می دید . حالا دیگر می دانست كجاست و چه كسانی او را بازجویی می كردند . سازمان امنیت سوسنگرد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 2:6  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

تعقیب

 

صبح اول وقت بود . محمد هم مثل سایر كارگرها تازه كارش را شروع كرده بود . ناگهان در كارگاه باز شد و پیكر و پسرش داود وارد كارگاه شدند . پیكر طبق عادت همیشگی اش چند لحظه جلو پله های ورودی ایستاد و نگاهی به چرخكارها انداخت . بعد راه افتاد طرف محمد . اما محمد دل خوشی از پیكر نداشت . چند هفته ای بود كه دنبال بهانه ای می گشت تا از كارگاه پیكر برود . برای همین خود را مشغول نشان داد و حتی سرش را هم بالا نكرد تا پیكر را ببیند .

پیكر و داود كنار چرخ محمد ایستادند . پیكر چند ژورنال خارجی كه دستش بود ، روی میز چرخ گذاشت . یكی از آنها را ورق زد و گفت : اینها پر از جدیدترین مدلهای روز دنیاست . نگاهی به آنها بینداز ، یكی شان را انتخاب كن . بعد هم رنگ و نوع پارچه اش را بگو تا برویم بخریم .

محمد بدون این كه سرش را بلند كند ، یكی از ژورنالها را برداشت و ورق زد و زود كنار گذاشت . داود دست پدرش را گرفت و كشید . هر دو از كارگاه بیرون رفتند وقتی به طبقه بالا یعنی دفتر كارشان رسیدند ، داود رو به پدرش گفت : این پسره چرا اینطوری شده ؟ دیدی چه قیافه ای برای  خودش درست كرده ! ریش گذاشته و …

پیكر كه این رفتارها را به حساب اخلاق محمد گذاشته بود ، گفت : اینها كارگرند ،‌حتماً فرصت نكرده اصلاح كند .

داود ، از كشو میز كتابی را بیرون آورد و روی میز گذاشت و گفت : این را چی ؟ این كتاب را دیده ای ؟ ظهرها كه كارگرها می خوابند ، محمد یا به مسجد می رود یا از این كتابها می خواند . این را از توی كمدش برداشتم .

پیكر كتاب را برداشت و پشت و رویش را نگاه كرد . چیزی از آن نفهمید ؛ كارنامه سیاه استعمار . پسرش گفت : از كتابهای ممنوعه است . خرابكارها تبلیغش را می كنند .

پیكر با تعجب گفت : خرابكارها ! یعنی محمد خرابكار شده ! ؟

داود گفت : به هر حال مواظبش باش . ممكن است كار دستت بدهد !

پیكر یك صندلی كنار میز خودش گذاشت و علی روی آن نشست .

ـ علی جان ، چند روزی است می خواهم از داداشت گله كنم . فرصت نشد . گفتم قبل از آن كه دیر شود ، فكری بكنی و جلویش را بگیری !

علی با تعجب به پیكر نگاه كرد . نمی دانست از چه حرف می زند . تا همین دیروز ، محمد بهترین كارگر پیكر بود و حالا دارد از او گله می كند . پیكر ادامه داد : نمی دانم تازگیها متوجه رفتارش شده ای یا نه ؟

علی نمی دانست چه بگوید . اخلاق محمد عوض شده بود ،‌ولی به نظر او تازه محمد درست شده بود . خوب كار می كرد ، سرش به كارش بود و شب به موقع می آمد خانه . پیكر گفت : اینجا كارگاهی است كه بهترین شركتها ، كارشان را به ما سفارش می دهند. دلم می خواهد كارگرهایم تمیز و مرتب باشند . به علاوه مملكت هم شلوغ است . محمدتان هم كه بچه ساده ای است . می ترسم گیر آدمهای ناجور بیفتد . باید مواظبش باشی !

علی نگران شد . پیكر كه فرصت را مناسب دید ، كتاب را برداشت و به علی نشان داد و گفت : محمدتان از این كتابها می خواند . می دانی اگر این كتاب را ازش بگیرند ، سر و كارش با ساواك می افتد و خدا می داند چند سال زندان !‌

علی خواست حرفی بزند و از محمد دفاع كند . اما پیكر گفت : ببین علی آقا ! الان تو كارگاه من ، خودت و دو تا از برادرهایت مشغولید . وقتی آمدید اینجا وضعتان خوب نبود . البته محمد برای من خیلی خدمت كرد ، هم در كار و هم در آن قضیه عبدالله قزاق . فراموش نمی كنم . او جان مرا نجات داد ولی حالا هم نمی خواهم كارگاهم را به هم بریزد و كارگرهایم را از راه به در كند و خدای نكرده … محمد برادر توست .و تو بزرگتر اویی . به جای پدرش هستی . می خواهم باهاش حرف بزنی . بعد از ظهر كه تعطیل كرد ، تو هم برو دنبالش . یواشكی برو ببین كجا می رود ، باچه كسانی سر و كار د ارد . توی دردسر بیفتد ، تو باید غصه بخوری .

علی گفت : كارم چی می شود ،‌اوستا ؟

ـ من جزو ساعت كارت حساب می كنم . اضافه كار هم می دهم . اگر توانستی بفهمی كجا می رود ،‌انعام خوبی هم پیش من داری !

علی كه فكر می كرد برادرش در خطر افتاده ، گفت : ولی اوس پیكر ، محمد موتور دارد ، می رود توی كوچه پس كوچه . من چطوری بروم دنبالش ؟

پیكر گفت : یكی دو ساعت موتور اوس محمود را می گیری . می گویم آن را به تو بدهد .

نزدیك غروب ، محمد بلند شد . لباسش را عوض كرد و ازكارگاه بیرون رفت ؛ علی هم پشت سرش . وقتی علی به خیابان رسید ،‌محمد تازه حركت كرده بود . تند موتور اوس محمود را روشن كرد و افتاد دنبال محمد . خیابان شلوغ بود و محمد مجبور بود از لابه لای ماشینها بگذرد . علی هم همین كار را می كرد .

محمد به چهار راه رسید و خواست بپیچد سمت راست كه یكدفعه نگاهش به علی افتاد . اول تعجب كرد ، اما زود متوجه موضوع شد . رفت داخل یك كوچه فرعی و زیر چشمی مواظب علی بود . در یك لحظه به یك دو راهی رسید ، رفت داخل كوچه باریكتر . كوچه باریك ولی كوتاه بود و برمی گشت به همان خیابان اصلی . وقتی علی به دو راهی رسید ، محمد را ندید . نمی دانست از كدام یكی برود . از هر كدام كه می رفت ، ممكن نبود محمد از دیگری رفته باشد . در دل گفت : به همین زودی گمش كردم .

ایستاد و سرگشته به دو كوچه باریك نگاه كرد . در همین فكرها بود كه یك لحظه حس كرد ، دستی روی شانه اش گذاشته شد . نگاه كرد ، محمد بود .

ـ دنبال كسی می گردی ؟

در یك لحظه علی ترسید و رنگش پرید . محمد خندید . علی نمی دانست چه بگوید .و انگار كار بدی كرده ومحمد مچش را گرفته بود .

محمد به علی گفت : اینطوری كسی را تعقیب می كنند ؟!

علی ساكت بود . محمد گفت : بیا دنبالم !

ـ كجا ؟

ـ بیا ، می فهمی !

محمد راه افتاد و علی هم دنبالش . جلو مسجد ایستادند . حمید از مسجد بیرون آمد و با دیدن محمد سلام كرد و با او دست داد . اما معلوم بود كه از دیدن علی تعجب كرده . محمد كه تعجب حمید را دید ، گفت : داداشم علی است . با ما بیاید كه اشكالی ایجاد نمی كند ؟

حمید با كمی تردید گفت : حالا كه آمده اند ! فكر نمی كنم اشكالی داشته باشد . فقط راه دور است . می ترسم نتواند دنبالمان بیاید .

محمد گفت : تو با این موتور برو ، من با علی آقا می آیم .

موتور گازیش را به حمید داد .

آفتاب غروب كرده بود و كوچه های پایین شهر تاریك بود ولی آنها هنوز به مقصد نرسیده بودند . وقتی به جاده خاكی رسیدند و كمی جلو رفتند ، علی ترس برش داشت . محمد متوجه شد و سر در گوش او انداخت و گفت : ترسیدی داداش ؟

علی حرفی نزد . محمد گفت : اگر می خواستی تنها دنبالم بیایی ، چه می كردی ؟

كور سوی چند چراغ از دوردست پیدا شد و چند دقیقه بعد به آبادی كوچكی رسیدند ؛ روستایی حوالی ورامین .

علی به جوانهایی كه دور تا دور اتاق نشسته بودند و به حرفهای روحانی جوانی گوش می دادند ، نگاه كرد و حیرت زده ماند . مخصوصاً از برخورد گرم و دوستانه ای كه آنها نسبت به هم داشتند .

در پایان جلسه ، علی شیفته و مجذوب شده بود . در تمام طول راه برگشت ، علی سر در گوش محمد داشت و حرف می زد .

ـ از كجا پیدا كردی این جوانها را ؟ چقدر گرم و با محبت بودند !

روز بعد ،‌پیكر فرستاد دنبال علی . علی بلند شد و با اكراه از پله ها بالا رفت . شب قبل خیلی در این باره فكر كرده بود : جوابی كه بتواند پیكر را دست به سر كند . پیكر با لبخند علی را كنار خود نشاند و با او گرم گرفت . رفتارش با همیشه فرق داشت : چی شد ، بگو چه كار كردی ؟ كجاها رفتی و چه دیدی ؟!

ـ نتوانستم دنبالش بروم . گمش كردم . یك جا تصادف شده بود . تا آمدم از لا به لای ماشینها رد شوم ، گمش كردم .

پیكر در چهره علی دقیق شد . چند لحظه خیره به علی نگاه كرد . خیلی خوب می فهمید كه این علی ، علی دیروزی نیست . در دل گفت : این محمد چه می كند با این بچه ها . همه را عوض كرده ! هوشنگ ، مهدی ،‌علی ، حتی اوس محمود .

پیكر نفس بلندی كشید و گفت : چرا كارگرها رادیو را روشن نمی كنند ؟

علی گفت : خب ، گاهی حوصله ندارند .

پیكر گفت : ولی چند روز است اصلاً صدای رادیو را نمی شنوم . این هم حتماً زیر سر محمد است . این یك الف بچه روی همه شما تسلط دارد . همه را زیر سلطه خودش گرفته . آن كاغذ چی هست بالای سر هوشنگ !‌هوشنگ را كه می شناسی ، تا چند وقت پیش عكس هنرپیشه ها بالای سرش بود اما حالا …

پیكر دید بحث بی فایده است . این علی ، جوان ترسوی دیروز نیست . فكر كرد با خود محمد حرف بزند . رو به علی گفت : برو به محمد بگو بیاید ، كارش دارم .

محمد آمد و جلو میز پیكر ایستاد . پیكر آرام گفت : ببین پسر جان !‌می دانم كه تو حق بزرگی به گردن من داری ! اما من هم برای تو بد نبودم ، بد نكردم !

محمد گفت : مگرچی شده ؟

پیكر گفت :‌دست از سر این بچه ها بردار . اینجا كارگاه است . كاگر باید شاد باشد . بگوید ، بخندد ، ترانه گوش كند . چی زیر گوششان خوانده ای كه دیگر رادیو گوش نمی كنند ، ترانه گوش نمی كنند .

محمد گفت : خب ، دلشان نمی خواهد !

پیكر گفت : فكر می كنی من خرم ! آن كاغذ چی هست بالای سر هوشنگ .

ـ خب یك آیه از قرآن است .

ـ مگر اینجا مسجد است ؟

ـ نه ولی اینها مسلمانند ، باید هم به یاد قرآن باشند . آن عكسهای مبتذل خوب بود ؟ چرا آن موقع اعتراض نمی كردی . مگر اینجا سینماست ! عكس مبتذل اشكال ندارد ، آیه قرآن اشكال دارد !

پیكر به صندلی اش تكیه داد . جوابی نداشت .محمد راه افتاد رفت پایین پیش سایر كارگرها ، با آمدن او بچه ها زیر لب صلوات فرستادند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 2:5  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

سرباز كوچك

 

محمد شوهر خاله اش را كه دید ، سلام كرد و به آشپزخانه دوید تا خاله اش را ببیند . اما مادر تنها بود . با تعجب پرسید : خاله جان كو ؟

مادر همانطور كه مشغول بود ، گفت : اوس رضا تنها آمده !

محمد كه از ندیدن خاله اش كمی پكر شده بود ، به اتاق برگشت . تا آن روز اوس رضا تنهایی به خانه آنها نیامده بود . محمد فكر كرد : چه شده كه اوس رضا تنها به خاله آمده ؟ حتماً‌اتفاق افتاده . نكند خاله با اوس رضا دعوایش شده ؟! حتماً شاید هم اتفاق دیگری افتاده . محمد می خواست این را از اوس رضا بپرسد . اما خجالت كشید .

محمد در حالی كه سعی داشت ، مودب كنار اوس رضا بنشیند ، عجله داشت كه هرچه زودتر ته و توی قضیه را در بیاورد . اما كنجكاوی او زیاد طول نكشید . اوس رضا استكان چایی اش را سركشید ، نگاهی به در آشپزخانه انداخت و آهسته سر در گوش محمد گفت : محمد آقا ! فردا جمعه تعطیلی !

محمد كه حس كرد حدسش درست از آب درآمده ، پرسید : آره تعطیلم ، كاری دارید؟

اوس رضا با همان لحن آهسته اش گفت : می توانی یك سر بیایی مغازه ؟

محمد كه كنجكاویش بیشتر شده بود ، گفت : می آیم ، آره كاری ندارم . چیزی شده ؟

اوس رضا كه سعی داشت بر هیجان خودمسلط باشد ، لبخندی زوركی زد و گفت : نه چه مشكلی پسرجان !‌كار كوچكی داشتم . می خواستم برایم انجام دهی !

محمد كه فهمیده بود حتماً مسئله مهمتر از این حرفهاست ، گفت : باشد می آیم !

اوس رضا باز قیافه جدی به خود گرفت و گفت : نمی خواهم كسی بو ببرد ، حتی مادرت !

حالا دیگر محمد مطمئن بود كه حتماً چیزی پیش آمده . چیزی كه اوس رضا مجبور شده به خانه آنها بیاید واز او كمك بگیرد . او خیلی دلش می خواست این رااز اوس رضا بپرسد . اما قیافه اوس رضا طوری بود كه محمد خجالت می كشید . تا آن روز با اوس رضا آن قدرها برخورد نكرده بود ؛ آن هم در حد سركشی و گاهی مهمانی . تازه در آنطور مجلس هم كه كسی به او توجهی نداشت . ولی حالا چه شده بود كه اوس رضا در فكر كمك گرفتن از محمد كوچك افتاده بود ؟ چیزی بود كه محمد نمی  توانست حدس بزند و یا سرنخ آن را پیدا كند .

محمد كه در فكر بود ، با خود گفت : خب ، فردا معلوم می شود . ولی لحظه ای بعد جواب خودش را داد : حالا كو تا فردا !

با این فكر ، زمان در نظر محمد طولانی تر از همیشه آمد . فكر كرد تا فردا زمان زیادی است ، خیلی طول می كشد . خواست از اوس رضا بپرسد كه مادرش با سینی هندوانه بریده شده وارد شد . محمد بلند شد و سینی پر از هندوانه را گرفت و جلو اوس رضا گذاشت . بعد پیش دستی را گذاشت . مادرش زود برگشت . دوباره محمد و اوس رضا تنها شدند و باز فرصتی پیش آمد تا محمد چشم به دهان اوس رضا بدوزد ، تا بلكه او حرفی بزند و كمی از اضطراب و اشتیاق محمد را كم كند . این كار كوچك چیست كه اوس رضا را به خانه آنها كشانده ، چه كاری است كه حتی مادر هم نباید از آن باخبر شود ؟

آن روز محمد خجالت كشید سئوالش را بپرسد . اوس رضا هم حرف دیگری نزد . محمد ترسید اصرار كند و بپرسد ، ترسید اوس رضا اعتمادش از او كم شود و پشیمان شود و بگوید ، اصلاً لازم نیست بیایی . این بود كه بهتر دید حرفی نزند . صبر كند تا فردا همه چیز خود به خود روشن شود .

همانطور كه محمد حدس زده بود آن شب ، صبح شدنی نبود . تا فردا نزدیك ظهر كه محمد به مغازه اوس رضا رسید ، در نظر او انگار یك سال طول كشید . پیش از ظهر بود كه از خانه بیرون رفت . مغازه اوس رضا نزدیك میدان شاه بود . محمد این مسافت را خیلی زود طی كرد وقتی به آنجا رسید ، اوس رضا داخل مغازه كوچكش پشت چهار پایه كوچكی نشسته بود . دور و برش پر از كفشهای جور واجور بود ، نو و كهنه . اوس رضا با دیدن محمد لبخندی زد . نگاهی به خیابان و بازارچه انداخت . چهارپایه كوچكی را جلو كشید تا محمد روی آن بنشیند .

محمد از شوق این كه تا چند دقیقه دیگر همه چیز برایش روشن می شود ، سر از پا نمی شناخت . آنقدر تند آمده بود كه نفس نفس می زد و آب دهانش خشك شده بود . می خواست هرچه زودتر اوس رضا كارش را بگوید . از دیشب تا آن لحظه هزارجور فكر و خیال از مغزش گذشته بود . به چیزهای جور واجوری فكر كرده بود . اما هیچ یك او را قانع نكرده بود .

اوس رضا انگار خیلی عجله نداشت . اول از كار و كاسبی محمد پرسید .

ـ شبها با این خستگی چطور درس می خوانی ؟ مدرسه شبانه هم سخت است !

محمد كه می خواست زودتر این حرفها تمام شود و اوس رضا برود سر اصل مطلب ، خیلی كوتاه گفت : نه ! آنقدرها هم سخت نیست .

اوس رضا كه فكر كرد ، محمد خیلی عجله دارد ، سرش را نزدیك آورد ؛ طوری كه هم بیرون را می پایید و هم حواسش به محمد بود . گفت : می دانم كه بچه پر دل و جرأتی هستی ! می خواهم یك بسته كوچك را بگیری و ببری به یك جایی .

لحن اوس رضا آنقدر مرموزانه بود كه محمد به هیجان آمد . پرسید : چه بسته ای ؟ چه هست ؟

ـ چند تا نوار ! می خواهم ببریشان مسجد الرحمن !

ـ كجاست ؟

ـ نزدیك است . میدان فردوسی را بلدی ، یك كم بالاتر از آن توی فیشرآباد !

محمد به فكر فرو رفت . با خود گفت : یك بسته نوار چیست كه خود اوس رضا نبرده و از من خواسته آن را ببرم ؟ تازه چرا نباید مادرم بفهمد . مگر چه چیزی است ؟

اوس رضا كه دید محمد وارفته و از آن اشتیاق چند لحظه پیش درآمده ، گفت : نه پسر جان ، فكر نكن كار راحتی است !

محمد گفت : یك بسته نوار بردن كه كاری ندارد . چرا خودتان نبردید ! ؟

اوس رضا گفت : اینها نوارهای معمولی نیستند . نوار سخنرانی آقاست . باید خودم می بردم . اما مأموریان به من شك كرده اند . ترسیدم توی راه تعقیبم كنند و ازم بگیرند . اگر این نوارها را از كسی بگیرند ، ده سال زندانی دارد . آن هم با كلی دردسر !

محمد با تعجب به اوس رضا زل زده بود . مردی كه تا آن روز برای محمد مظهر قدرت و بزرگی بود ، حالا داشت مثل بچه ها با ترس و لرز حرف می زد . محمد با خود گفت : مگر توی این نوارها چیست كه اوس رضا این قدر می ترسد ؟

اوس رضا یك بار دیگر به محمد سفارش كرد : محمد جان ، هر جا دیدی كسی دنبالت می آید ، یك جوری نوارها را بینداز و خودت فرار كن .

محمد پرسید : گفتی نوارهای سخنرانی كی است ؟

اوس رضا گفت : سخنرانی آیت الله خمینی است !

با شنیدن اسم آیت الله خمینی ، چشمان محمد گرد شد . چند بار اسم ایشان را شنیده بود . بارها آرزو كرده بود كه كاش می شد نوار یا اعلامیه ایشان را ببیند و حالا مأمور بود كه چند تا از آن نوارها را به جایی برساند . ناگهان شوقی وجود او را پر كرد . حس كرد یك دفعه بزرگ شده است . حس غروری وصف ناپذیر ، او را در برگرفت . بسته نوار را از كنار میز اوس رضا برداشت و بر سینه فشرد و به كوچه دوید . از این كه سرباز كوچك راه خمینی شده بود ، خوشحال بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 1:57  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

سر سطر

 

بنام خدا

تكه ای از آسمان

اسمش محمد بود ، مادرش او را میرزا صدا می زد و مردم او را مسیح كردستان می نامیدند . او در سال 1333 در روستای دره گرگ به دنیا آمد . دره گرگ روستای كوچكی است در اطراف شهرستان بروجرد . پنج ساله بود كه پدرش را از دست داد . از آن پس مادرش ، برای او هم مادر بود و هم پدر . ارباب ظالم ده كه مادر محمد را تنها و بی سرپرست دید ، دست به توطئه زد و زمینهای آنها را بالا كشید . مادر محمد ماند و پنج طفل یتیم . می بایست هر طور شده ، این چند بچه را سر و سامانی بدهد . این بود كه بار و بندیل ناچیزش را جمع كرد و ریخت عقب وانتی و آمد تهران . خواهر كوچك خدیجه و شوهرش استاد رضا ، كوكب و بچه هایش را پناه دادند .

فردای آن روز ، خاله خدیجه ، كوكب را همراه كرد ، تا در خانه های بالاشهر كار كند و شكم بچه ها را سیر كند اما كوكب بچه های خوبی داشت . علی پسر بزرگش نوجوان بود و در كارگاه تشك دوزی مشغول شد . محمد هفت ساله هم همراه برادرش به كارگاه تشك دوزی رفت و خودش هم در خانه ، با ابرهای خرد شده پشتی پر می كرد . همه اعضای خانواده هر یك به نوعی كار می كردند تا چرخ زندگی بچرخد .

اگرچه در ابتدا پیكر ، صاحب تشك دوزی با اكراه محمد كوچك را به شاگردی پذیرفت اما خیلی زود دریافت كه محمد از هوش سرشاری بهره مند است . چند ماه بعد ، محمد كوچكترین شاگرد كارگاه ولی ماهرترین آنها بود . مهارت محمد در دوخت تشك ، پرده و … باعث شد كه پیكر صاحب كارگاه بتواند با هتلهای چهارستاره و مهم تهران قرارداد ببندد و كار و بارش بهتر شود . این موضوع می بایست به نفع محمد هم باشد . اما آشنایی او با یكی از مبارزین مسلمان مسیر زندگی او را تغییر داد . این جوان محمد را با مسجد ، جلسات مذهبی و آنچه در آن جلسات می گذشت ، آشنا كرد . در این جلسات بود كه محمد با امام خمینی (ره) آشنا شد و توانست این شخصیت بزرگ را بشناسد . در همین آشنایی بود كه او علت مخالفت و مبارزه امام را با شاه برای محمد توضیح داد . از این به بعد محمد بروجردی ، آمریكا و توطئه های ریز و درشتش را شناخت و فهمید كه بیگانگان تا چه حد بر دستگاه حكومت شاه و برنامه های او نفوذ دارند . همین آشنایی بود كه محمد را به مبارزه با رژیم شاه كشاند .

با شركت در این جلسات ، محمد آگاهی های سیاسی و مذهبی خود را بالا برد و رفته رفته رشد كرد . او كه فهمیده بود تنها راه نجات مردم از تسلط امریكا و اسرائیل آگاهی و پیروی از امام خمینی (ره) است ، همه همت خویش را در این راه به كار بست . او شبها اعلامیه های امام را در كوچه پس كوچه ها می برد و به داخل خانه ها و مغازه ها می انداخت تا مردم با مطالعه آن بفهمند كه دور و برشان چه می گذرد .

او با كسانی كه سر و كار داشت ، صحبت می كرد ومسائل را برایشان توضیح می داد . كم كم كارش به جایی رسید كه تعدادی از جوانهای مبارزه و مسلمان را جمع كرد تا كارهای بزرگتر و اساسی انجام دهند .

این گروه كه به گروه توحیدی صف معروف بود ، كارهای بزرگی برای پیروزی انقلاب انجام داد . گروه توحیدی صف ، اگرچه گروه مسلح بود و مبارزه مسلحانه با رژیم شاه را انتخاب كرده بود ولی با سایر گروههای مسلح آن زمان فرق اساسی داشت . فرق این گروه با بعضی گروههای مسلح دیگر این بود كه در هر كاری اجازه امام ، اصلی ترین چیز بود . آنها هر طرحی را كه می ریختند ، قبل از به اجرا درآوردن آن با امام ، یا یكی از نمایندگان مورد اعتمادشان تماس می گرفتند و سئوال می كردند اگر طرحشان تأیید می شد ، آن را اجرا می كردند ، وگرنه از آن صرف نظر می كردند .

از جمله طرحهایی كه گروه توحیدی صف به رهبری محمد بروجردی انجام داد انفجار كافه خوان سالار بود . این كافه كه محل عیش و عشرت امریكاییان در ایران بود ، محلی بود كه جوانان ایرانی را به فساد می كشاندند . گروه توحیدی صف ، با شناسایی این كافه طرحی ریخت تا بتواند به داخل آن نفوذ كند . چرا كه جز امریكاییان و ایرانیانی كه به دربار وابسته بودند ، كس دیگری را به داخل راه نمی دادند .

دو نفر مسئول این كار شدند و بعد از مدتها كار و رفت و آمد و آشنا شدن با نگهبانها توانستند به داخل كافه راه پیدا كنند . بعد از آن با طرح پیچیده ای مقدار زیادی مواد منفجره را به داخل كافه بردند و آنجا را منفجر كردند . دراین انفجار تعداد زیادی مستشار امریكایی كشته شدند و چنان ترسی در دل امریكاییان افتاد كه تا مدتها در چنین جاهایی آفتابی نمی شدند .

گروه توحیدی صف با این كار به رژیم شاه فهماند كه نمی توانند بدون توجه به خواست مردم مسلمان ایران هر كاری را انجام دهند . طرح دیگر این گروه كه باز هم در جهت جلوگیری از تاخت و تاز بیگانگان بود ، انفجار هلی كوپتر نظامی بود . این هلیكوپتر كه چند مستشار امریكایی در آن سوار بودند ، منفجر شد و آنها به هلاكت رسیدند . با همین هدف ، گروه توحیدی صف ، یك مینی بوس حاوی چند نظامی امریكایی را مورد هدف قرار داد و با انداختن دو نارنجك به داخل آن باعث كشته و زخمی شدن نظامیان امریكایی شدند . این چند طرح دو هدف بزرگ داشت ، یكی این كه هم رژیم شاه و هم خود امریكاییهای خیال نكنند مردم از توطئه هایشان خبر ندارند و یا كسی نیست كه جلو اینها بایستد . به این وسیله می خواستنند به آنها بفهمانند كه اگرچه امام خمینی (ره) را به خارج از ایران تبعید كرده اند ، اما یاران و پیروان او هستند و راه او را دنبال می كنند . هدف دوم این بود كه به جوانانی كه دلشان خون بود و از كارهای ضد مردمی رژیم شاه عصبانی بودند ، راه را نشان دهند و جهت مبارزه را ترسیم كنند . چرا كه الگوی مناسبی نبود ، این جوانان ممكن بود به بیراهه بروند .

همین آگاه سازیها بود كه وقتی در دی ماه سال 1356 رژیم شاه مقاله ای علیه امام خمینی (ره) در یكی از روزنامه هایش چاپ كرد ، مردم مسلمان ایران ، به خیابانها ریختند و خشم خود را نشان دادند . تظاهرات مردم در بعضی شهرها ، مثل شهر قم ، آن چنان شدید بود كه رژیم مجبور شد مأموران مسلح خود را به مقابله با مردم به خیابانها بفرستد و آنها را سركوب كند . آنها فكر می كردند با كشتن گروهی از مردم ، دیگران می ترسند و به خانه هایشان پناه می برند . اما حساب رژیم اشتباه بود . كشتار مردم نه تنها آنها را نترساند ، بلكه این تظاهرات شدیدتر شد . در چهلم شهدای قم ،‌مردم تبریز به خیابانها ریختند و مراكز دولتی رژیم را به آتش كشیدند و با كشتار مردم تبریز ، مردم یزد به خیابانها آمدند و این حركت و همبستگی ادامه داشت ، تا جایی كه رژیم از ترس این كه مبادا مردم به كاخهای او بریزند ، در شهرهای بزرگ ایران حكومت نظامی اعلام كرد .

اما اعلام حكومت نظامی هم ثمری نداشت . در همان اولین روز ، مردم همه شهرها به خیابانها ریختند . تظاهرات مردم تهران آن چنان عظیم بود كه رژیم شاه به وحشت افتاد و باز هم دست به كشتار زد . شهدای هفدهم شهریور سال 1357 این افتخار را داشتند كه ابهت رژیم را شكستند و پوشالی بودن آن را نشان دادند . به طوری كه بعد از واقعه هفده شهریور ، در هر كوچه پس كوچه ای ، حتی بچه ها هم تظاهرات می كردند و مرگ بر شاه می گفتند .

در این دوره هم گروه توحیدی صف ، طلایه دار بود . رساندن اعلامیه های امام و نوارهای سخنرانی آن حضرت در كوتاه ترین زمان به دست مردم از جمله كارهای اساسی گروه محمد بود ، همچنین شركت كردن در تظاهرات به صورت مسلحانه و برای حمایت از مردم . آنها در بین مردم پخش می شدند تا اگر جایی مأموران شاه قصد حمله به مردم را دارند ، با آنها مقابله كنند .

عاقبت مبارزه مردم با همراهی و دلسوزی افرادی چون محمد بروجردی و یارانش ، كار را به جایی رساند كه شاه مجبور شد از ایران فرار كند . با رفتن شاه زمزمه آمدن امام به وطن بر سر زبانها افتاد و این زمزمه ها كم كم جدی شد و در هفته اول بهمن ماه آمدن امام به وطن به صورت جدی مطرح شد .

برای ورود امام لازم بود كه گروهی مسلح حفاظت از ایشان را برعهده بگیرد . چرا كه ساواكیها و ضد انقلابها نمی خواستند انقلاب به پیروزی برسد و بهترین راه برای به نتیجه نرسیدن انقلاب ، نبودن امام بود . شورای انقلاب بعد از بحث و گفتگوهای زیادی گروه توحیدی صف را انتخاب كردند تا كار حفاظت از امام را هنگام بازگشت به وطن برعهده گیرد . وقتی شهید بهشتی و شهید مطهری این پیشنهاد را به محمد دادند ، او اشك شوق به چشم آورد . مسئولیت بزرگی بود . آنها می بایست از قلب و جان ملت ایران حفاظت می كردند و او را سالم به منزل می رساندند . كار ، كار سخت و طاقت فرسایی بود . محمد حدس می زد كه چه جمعیت انبوهی به خیابانها خواهند آمد . در میان این جمعیت چه می شد كرد ؟ آن هم مردمی كه سالها منتظر امامشان بودند و همه برای دیدن او بی تابی می كردند . آنها می بایست امام را كیلومترها از میان چنین جمعیتی عبور دهند . از طرف دیگر ، نیروهای امنیتی شاه و ضد انقلاب هم بودند كه خیلی راحت می توانستند خودشان را از میان مردم پنهان كنند ودست به توطئه بزنند . اما با همه سنگینی بار ، محمد مردانه پذیرفت و مقدمات كار را آماده كرد . مهمترین مسئله آماده سازی نیروها بود . توجیه آنها برای پیشامدهای مختلف .

آن روز ، یعنی 12 بهمن سال 57 ، روزی بزرگ و سرنوشت ساز بود و كاری كه محمد و گروهش انجام دادند ، كاری تاریخی بود . شب وقت محمد و بچه های گروهش در یكی از اتاقهای مدرسه رفاه دور هم جمع شدند ، دست در گردن هم انداختند و از این كه در این كار بزرگ موفق بیرون آمدند ، اشك شوق ریختند .

اما حوادث انقلاب چنان سریع و غیر قابل پیش بینی بود كه محمد فرصت سرخاراندن نداشت . آمدن امام حوادث را سرعت بخشیده بود . در فاصله 12 بهمن تا 22 بهمن كه انقلاب به پیروزی رسید ، حوادث مهم و سرنوشت ساز پشت سر هم اتفاق افتاد . مهمترین آنها ، معرفی دولت موقت بود . محمد برای پوشش دادن خبرهای اقامتگاه امام به بیرون آن و حداقل خانه های اطراف شبكه تلویزیونی راه انداخت . بعد هم یك دستگاه گیرنده قوی نصب كرد كه در روزهای بیست و بیست یكم بهمن در پیروزی انقلاب نقش زیادی داشت . محمد از طریق این دستگاه بی سیم مكالمات بین سران ارتش را گوش می كرد و از فعل و انفعالات آنها باخبر می شد و می توانست عكس العمل مناسب نشان دهد . او از طریق همین بیسیم از طرح حمله آنها با تانك و زره پوشها با خبر شد و نیروها را برای مقابله با آنها فرستاد . حتی از طریق همین بی سیم و گوش كردن به مكالمات بین سران ارتش به كودتایی كه در شرف وقوع بود پی برد . وقتی خبر به امام رسید ، اعلامیه ای صادر كردند و از مردم خواستند كه خیابانها را ترك نكنند و به خانه نروند . و باز از طریق گوش كردن به همین مكالمات بود كه محمد توانست بفهمد وضعیت داخل پادگانها چگونه است و افراد داخل آنها چند نفر هستند .

با پیروزی انقلاب توطئه های دشمنان داخل و خارجی هم شدت گرفت و ضرورت تشكیل نیروی نظامی وفادار به انقلاب به شدت حس می شد . بعضی افراد فعال شورای انقلاب هم این ضرورت را حس كردند و با امام در میان گذاشتند . امام دستور تشكیل چنین نیرویی را صادر كردند و محمد جزو چند نفری بود كه برای تشكیل سپاه پاسداران انقلاب جمع شدند و حرف زدند و بعد هم عمل كردند .

تشكیل سپاه ، یعنی جمع كردن تعداد زیادی نیروی جوان ،‌آموزش نظامی و فرهنگی و سیاسی آنها تا بتوانند در شرایط انقلابی خاص آن دوره ، هم با توطئه های فرهنگی مبارزه كنند ؛ هم با دسیسه های سیاسی و هم نظامی . این توطئه ها در شهرهای مرزی ایران بیشتر بود . مخصوصاً در كردستان كه به علت هم مرزی با عراق ، بیشترین توطئه ها را به خود دید . توطئه هایی كه هم باعث ویرانی آن سرزمین شد و هم باعث كشتار بسیاری از مردمش . در چنین اوضاع و احوالی ، محمد به فكر كردستان افتاد و برای برقراری آرامش ، نیرو به آنجا فرستاد . اما اوضاع چنان به سرعت بحرانی شد كه خطر سقوط شهر پاوه به میان آمد و امام خمینی (ره) طی فرمانی همه نیروها را موظف به دخالت و آزادسازی پاوه كردند. دیگر جای درنگ نبود و بروجردی روانه كردستان شد .

اگرچه قبل از ورود محمد به پاوه ،‌آن شهر به وسیله یاران و نیروهایی كه فرستاده بود ،‌آزاد شده بود ، اما دامنه توطئه چنان گسترده بود كه همه شهرهای كردستان محل تاخت و تاز ضد انقلاب بود . محمد در همان زمان كه به مقابله با ضد انقلاب مشغول بود به تجزیه و تحلیل اوضاع منطقه پرداخت و به این نتیجه رسید كه تنها راه نجات كردستان ، تشكیل نیرویی از مردم كردستان است تا با داشتن سلاح و آشنایی با فرهنگ و زبان مردم بومی بتوانند به مقابله با توطئه ها بپردازند . روی همین اعتقاد محمد سازمان پیشمرگان كرد مسلمان را تأسیس كرد و به آموزش و تجهیز آنها پرداخت . بسیاری از افراد ، حتی نزدیكان ، دوستان و همفكران محمد در این كار با او مخالف بودند و مسلح كردن مردم كردستان  را به صلاح نمی دانستند . اما بروجردی آن چنان به مردم اعتقاد داشت كه نقشه خود را عملی كرد . وقتی اولین عملیات این گروه و نقش آنها در آزادسازی كامیاران مشخص شد ، محمد بیشتر به درست بودن فكرش امیدوار شد . این كار تا اندازه ای دهان مخالفان را هم بست . تشكیل سازمان پیشمرگان كرد مسلمان ضربه سختی به ضد انقلاب بود و بیشتر فشار آنها برای انحلال این سازمان بود . با بودن این گروه ، ضد انقلاب خلع سلاح می شد . افراد این سازمان همه كرد بودند و هیچ اتهامی به آنها نمی چسبید . با همت و پشتكار محمد و افراد سپاه و همكاری و همیاری پیشمرگان مسلمان ،‌شهرهای كردستان یكی یكی آزاد شدند و از سلطه ضد انقلاب درآمدند و مردم توانستند ثمرات و نتایج انقلاب را ببینند.

محمد در تمام عملیات به مردم فكر می كرد و به منافع آنها می اندیشید . هرجا ذره ای منافع مردم به خطر می افتاد ، نقشه اش را عوض می كرد و طرح را طوری می ریخت كه به مردم ضرری نرسد . همه سفارشش به نیروها این بود كه با مردم كردستان رو در رو نشوید و آنها را از خود بدانید . آنها را دوست بدارید و بدانید كه برای خدمت به اینها به منطقه آمده اید . مردم چنان با او صمیمی بودند كه هر مشكلی برایشان پیش می آمد ، به سراغ او می رفتند و از او كمك می خواستند . حتی پدر و مادر كسانی كه در صف ضد انقلاب بودند و با محمد می جنگیدند از او می خواستند كه بچه هایشان را نجات دهد و كمكشان كند .

همین جوانها كه اسلحه دست گرفته و با محمد و نیروهایش می جنگیدند ، وقتی به اسارت درمی آمدند ، از اخلاق و رفتار محمد دچار حالتی می شدند كه افكار گذشته را از دست می دادند و از محمد چاره جویی می كردند . بسیاری از این زندانیان از محمد می خواستند كه برنامه ای اجرا كند تا دیگر جوانها در دامان ضد انقلاب نیفتند .

یكی از كارهای مهم دیگر بروجردی ، تشكیل نیروی آموزش دیده و منسجم از بچه های سپاه بود . این گروه كه به تیپ ویژه شهدا معروف بودند ، بیشترین نقش را در آزادسازی شهرها داشتند . فرماندهان این تیپ از بهترین پاسداران كردستان بودند ؛ افرادی مثل شهید ناصر كاظمی و محمد چنان به كردستان و مردم آن منطقه فكر می كرد كه درست زمانی كه شهید حجت الاسلام محلاتی نماینده امام در سپاه پیشنهاد فرماندهی كل سپاه را به محمد داد ، او نپذیرفت و خودش پیشنهاد كرد فرماندهی تیپ ویژه شهدا را به او بدهند ، تا این تیپ از هم نپاشد و دچار مشكلی نشود . چون فكر می كرد اگر این تیپ از هم بپاشد ، دیگر نیرویی نیست تا از كردستان دفاع كند . اما مسئول ناحیه غرب ، صلاح نمی دانست محمد را كه در حدفرماندهی كل سپاه هست ، به فرماندهی یك تیپ بگمارد . او فكر می كرد كه این مسئولیت برای شخصیتی مثل بروجردی كم است . ولی محمد آنقدر اصرار كرد تا عاقبت پذیرفتند و حكم فرماندهی تیپ ویژه شهدا را به او دادند .

با گرفتن حكم ، همه سعی و تلاش محمد در این راه بود . او منطقه را بررسی كرد و جای مناسبی برای ایجاد پادگان در نظر گرفت ؛ زمین بسیار بزرگی كه هم كنار جاده اصلی بود و هم از نظر موقعیت نظامی در جای مناسبی قرار داشت و خطری افراد داخل پادگان را تهدید نمی كرد .

روزی كه بروجردی می خواست برای بازدید محل استقرار تیپ برود ، از دوستانش خداحافظی كرد و از همه حلالیت طلبید .

در آن چند روزه برخوردهای بروجردی طوری بود كه همه برای او احساس خطر می كردند . به سفارش یكی از دوستانش اجازه ندادند محمد تنها برود و یك ماشین با تیربار او را اسكورت كرد . اما وقتی به سه راه نقده رسیدند ، محمد افراد اسكورت را مجبور كرد تا برگردند و خودش تنها روانه شد .

ماشین راه افتاد . كمی جلوتر ماشین او به وسیله مین ضد تانك منفجر شد . عجیب این كه قدرت انفجار مین ضد تانك به قدری بالاست كه می تواند یك تانك را از كار بیندازد و متلاشی كند ، اما در آن حادثه فقط محمد بروجردی مجروح شد و بقیه سالم ماندند . شدت جراحات محمد آنقدر زیاد بود كه چند لحظه بعد روح پاكش به ملكوت پیوست .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:27  توسط گردان وبلاگی کمیل  |